حکایتی شیرین از گلستان سعدی
🔹روزی روزگاری پادشاهی بود که همراه سربازهایش برای شکار به جنگل رفت. هوا خیلی گرم بود و پادشاه حسابی تشنه شده بود. پادشاه به یکی از غلامهایش گفت: «لطفاً برایم کمی آب پیدا کن.»
🔹غلام مدتی رفت و دوید تا سرانجام کنار چشمهای رسید. با زحمت و دقت، آب سرد و گوارایی توی کاسهای ریخت و با خوشحالی پیش پادشاه آورد. پادشاه آب را که نوشید، خیلی حالش جا آمد. از غلامش تشکر کرد و بهعنوان جایزه، به او هزار سکهی طلایی بخشید.
🔹یکی از بزرگان دربار که ماجرا را دید، تعجب کرد و با خودش گفت: «همهی این طلاها فقط به خاطر یک لیوان آب؟!»
🔹پادشاه با لبخند گفت: «قدر بعضی چیزها را فقط زمانی میفهمیم که واقعاً به آن نیاز داریم. مثلاً وقتی خیلی تشنه میشوی، یک لیوان آب، باارزشتر از هزار سکه طلاست!»






اولین دیدگاه را ثبت کنید.