حکایت زیر را به زبان ساده، بازنویسی کنید.
حکایت:
روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت: «شکم من به غایت درد می کند، آن را علاج کن که بی طاقت شده ام».
طبیب گفت: «امروز چه خورده ای؟»
مریض گفت: «نان سوخته».
طبیب غلام خود را گفت: «داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم!».
مریض گفت: «من درد شکم دارم، داروی چشم را چه کنم؟».
طبیب گفت: «اگر چشمت روشن بودی، نان سوخته نخوردی!».
باز نویسی: ..........................................................................................
باز نویسی:
یک روز شخصی که دل درد داشت، نزد پزشکی رفت و گفت:«آقای دکتر، به دادم برس، طاقت ندارم، شکمم به شدت درد می کند.» پزشک پرسید: «امروز چه غذایی خورده ای؟» بیمار گفت: «نان سوخته خورده ام.»
پزشک به دستیارش گفت : «قطره ی چشمی بیاور تا در چشم این بیمار بریزم.»
بیمار گفت: «آقای دکتر من دل درد دارم، قطره ی چشم به چه درد من می خورد؟»
پزشک پاسخ داد: «مشکل در بینایی تو است، زیرا اگر چشم بینا داشتی، نان سوخته نمی خوردی و به این درد دچار نمی شدی!»