این قصّه را بخوانید؛ سپس عبارت پایان آن را کامل کنید.
نرم نرمک باران می بارید.
کیفم روی دوشم بود و به سوی مدرسه می رفتم.
دست هایم یخ کرده بودند.
باران، کم کم شدید شد و من بدون چتر تند تند از کوچه ها می گذشتم.
قطره های باران به صورتم می خورد و بیشتر سردم می شد.
ناگهان احساس کردم حتّی یک قطره باران هم به صورتم نمی خورَد. فکر کردم باران قطع شده امّا وقتی دقّت کردم، دیدم خانمی چتر خود را بالای سرم گرفته است.
صورت مهربانی داشت. به او سلام کردم و او هم با لبخند جوابم را داد.
خانم مهربان تا درِ مدرسه همراه من آمد و بعد با من خداحافظی کرد و برگشت.
با اینکه مسیرش با من یکی نبود امّا برای کمک کردن به من تا جلوی درِ مدرسه آمده بود. چه خانم مهربانی!
وقتی مهربانی آن خانم را دیدم، با خودم تصمیم گرفتم همیشه با مهربانی و بدون هیچ چمش داشتی به دیگران کمک کنم.