حکایت، داستان کوتاهی است که از روزگار گذشته برجای مانده است و با پند، اندرز و نصیحت همراه است و تجربه ای از زندگی را بازگو می کند. قسمت اول متن درس نویسندهی بزرگ، نمونه ای از حکایت است. حالا اگر حکایت دیگری را می دانی برای دوستانت تعریف کن.
پادشاهی با غلامی در کشتی نشست و غلام دریا را تا آن زمان ندیده بود، گریه و زاری می کرد و لرزه بر اندامش افتاده بود چندان که او را دلداری دادند، آرام نگرفت. حکیمی در آن کشتی بود، به پادشاه گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی آرام کنم. پادشاه گفت: غایت لطف و کرم باشد. فرمان داد تا غلام را به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، او را از دریا گرفتند. چون بر کشتی آمد به گوشه ای نشست. پادشاه تعجب کرد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اول رنج غرق شدن نچشیده بود و قدر سلامتی نمی دانست، همچنین که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.