الف) جمله های زیر را با دقّت بخوانید و به ترتیب درست، شماره گذاری کنید.
مرد نگاهی به نانوا انداخت و گفت: «نان نیست، جان است برادر!»
مرد گرسنه با دست نانی را نوازش کرد و گفت: «ای مرد، چقدر می گیری که مرا از این نان ها سیر کنی؟»
روزی روزگاری مردی خسته و مانده، تشنه و گرسنه به شهری رسید.
این شد که گفت: «سکّه ای بده و هرچه که می خواهی از این نان ها بخور!»
«چه می خواهی مرد؟ اینها که می بینی نان است، نه چیز دیگر!»
نانوا لبخندی زد و گفت: «سکّه ای بده و نان بخر و بخور. نوش جانت!»
او با دیدن نان های تازه آب دهانش سرازیر شد.
ب) پس از مرتّب کردن جمله ها، دو سؤال طرح کنید و پاسخ آنها را بنویسید (سعی کنید سؤال ها با توجّه به مفهوم کلّی متن باشد.)
الف)
ب)
الف) 4) مرد نگاهی به نانوا انداخت و گفت: «نان نیست، جان است برادر!»
6) مرد گرسنه با دست نانی را نوازش کرد و گفت: «ای مرد، چقدر می گیری که مرا از این نان ها سیر کنی؟»
1) روزی روزگاری مردی خسته و مانده، تشنه و گرسنه به شهری رسید.
7) این شد که گفت: «سکّه ای بده و هرچه که می خواهی از این نان ها بخور!»
3) «چه می خواهی مرد؟ اینها که می بینی نان است، نه چیز دیگر!»
5) نانوا لبخندی زد و گفت: «سکّه ای بده و نان بخر و بخور. نوش جانت!»
2) او با دیدن نان های تازه آب دهانش سرازیر شد.
الف) آن مرد برای دریافت نان باید چه کاری انجام می داد؟
جواب : بایستی سکه ای می داد تا نان بخرد و آن را نوش جان کند!
ب) نانوا وقتی دید که مرد با دیدن نان آب دهانش سرازیر شده، چه گفت؟
جواب : گفت: «سکّه ای بده و نان بخر و بخور. نوش جانت!»