1 روز اولی که امید مرد رهگذر را دید، چند قاب فروخته بود؟
هیچ قابی نفروخته بود
2 منظور مرد از «دکّان شما چیزی کم دارد» چه بود؟
تابلوی "یا صاحب الزّمان،عَجَّلَ اللهُ تعالی فَرَجَهُ" را کم داشت.
3 چرا پدر بزرگ و امید متوجّه رفتن مردا از مغازه نشدند؟
چون آن ها مشغول تماشا و غرق تفکر در نوشته "یا صاحب الزّمان،عَجَّلَ اللهُ تعالی فَرَجَهُ" شده بودند
4 وقتی امید مرد رهگذر را دوباره دید، گفت: «پدر بزرگ! پدربزرگ! همان مرد.» به نظر شما چرا امید، پدربزرگ را دوبار صدا زد؟
از روی هیجان و اینکه توجه پدربزرگ را به او جلب کند