هنوزم ز خردی به خاطر درست
که در لانهی ماکیان، برده دست
هنوز از دوران کودکیام به یاد دارم که یک روز در لانه مرغی خانگی دست بردم.
به منقارم آنسان به سختی گزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم، جهید
با منقار به شدت و سختی دستم را نوک زد که اشک از چشمانم مانند خونی که از رگ بیرون میزند سرازیر شد.
پدر، خنده بر گریهام زد که هان!
وطنداری آموز از ماکیان»
پدر به گریه من خندید و گفت آگاه باش و وطندوستی را از مرغ خانگی یاد بگیر.