ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
ای کوه دماوند، ای که مانند دیو سپید دست و پا بسته هستی و ای بلندترین نقطه و سقف جهان.
از سیم به سر یکی کله خود
ز آهن به میان یکی کمربند
کلاهخودی از جنس نقره (کنایه از برف) بر سر گذاشته ای و کمربندی از جنس آهن (کنایه از صخره های تیره رنگ دامنه کوه) به کمر بسته ای.
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر، چهر دلبند
برای اینکه چشم انسان ها به تو نیفتد، چهره زیبای خود را در میان ابرها پنهان کرده ای.
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
برای اینکه از هم نشینی با انسان های پست و حیوان صفت و این مردم شوم و دیوصفت رها شوی،
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد کرده پیوند
(در ادامه بیت قبل) قد کشیده ای و با خورشید آسمان عهد و پیمان بسته ای و با ستاره خوش یمن مشتری ارتباط و پیوند برقرار کرده ای.
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
هنگامی که زمین به خاطر ستم و ظلم آسمان و روزگار، سرد و تاریک و ساکت و معلق شد،
بنواخت ز خشم بر فلک مشت
آن مشت تویی تو ای دماوند
(در ادامه بیت قبل) زمین از روی خشم، مشتی به سوی فلک و آسمان پرتاب کرد و ای دماوند، تو همان مشت زمین هستی.
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس افکند
تو مشت بزرگ و گره کرده روزگار هستی که از گذشت قرن های متمادی به جا مانده ای و یادگار دوران های گذشته ای.
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر وی بنواز ضربتی چند
ای کوه دماوند که مانند مشت زمین هستی، به سوی آسمان برو و چند ضربه محکم بر چهره آسمان و روزگار ستمگر بکوب.
نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نی اَم ز گفته خرسند
نه، نه، اشتباه کردم، تو مشت روزگار نیستی؛ ای کوه، من از این تشبیهی که کردم راضی نیستم.
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یک چند
تو در واقع قلب یخ زده و افسرده زمین هستی که از شدت درد و غصه، مدتی است که ورم کرده ای و برآمده شده ای.
تا درد و ورم فرونشیند
کافور بر آن ضماد کردند
برای اینکه درد و ورم این قلبِ متورم (کوه دماوند) آرام بگیرد و بخوابد، برفها را مانند دارویی تسکیندهنده و خنککننده (کافور) بر روی آن قرار دادهاند.
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
ای کوه دماوند که مانند قلب روزگار هستی، آتشفشان کن و منفجر شو و راضی نشو که آتش درونت اینگونه پنهان بماند.
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
ساکت و خاموش نمان و حرف بزن (فوران کن)؛ غمزده و افسرده نباش، بلکه با صدای بلند بخند و خروش کن.
پنهان مکن آتش درون را
زین سوخته جان شنو یکی پند
آتش درون و خشم خود را مخفی نکن و از منِ شاعر که دلی سوخته و پردرد دارم، این یک نصیحت را بشنو.
گر آتش دل نهفته داری سوزد جانت به جانت سوگند
به جان خودت قسم میخورم که اگر آتش دلت را پنهان کنی و آن را بیرون نریزی، این آتش از درون جانت را میسوزاند و نابودت میکند.
ای مادر سرسپید بشنو
این پند سیاه بخت فرزند
ای مادر پیر و سفیدموی من (کنایه از قله پربرف دماوند)، نصیحت این فرزند بدبخت و رنجکشیده خود را بشنو.
برکش ز سر آن سپید معجر
بنشین به یکی کبود اورند
این روسری و پوشش سفید (برف) را از سرت در بیاور و با اقتدار بر روی تختی کبودرنگ و شکوهمند پادشاهی کن.
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
مانند یک اژدهای زهرآگین و کشنده حمله کن و مانند یک شیر خشمگین و شجاع فریاد بکش و مبارزه کن.
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
پایه و اساس این ریاکاری و فریبکاری را نابود کن و نسل و ریشه این ظالمان را از هم قطع کن.
بر کَن ز بُن این بنا که باید
از ریشه بنای ظلم برکند
این ساختمان ستم را از ریشه بکن و ویران کن، زیرا بنای ظلم و ستمگری را باید از بیخ و بن نابود کرد.
زین بی خردان سِفله بستان
دادِ دلِ مردمِ خردمند
حق و حقوق انسانهای دانا و خردمند جامعه را از این حاکمان نادان و پستفطرت پس بگیر.