مای درس دانلود اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی شعر صفحه 102 درس 12 فارسی دوازدهم

پایه دوازدهم تجربی فارسی دوازدهم فصل 12: گذر سیاوش از آتش

چنین گفت موبد به شاه جهان

که دردِ سپهبد نماند نهان

موبد (دانشمند و مشاور پیشگو) به پادشاه (کیکاووس) گفت: رنج و مشکل تو (شک و تردید در ماجرای سیاوش و سودابه) دیگر پنهان نمی‌ماند و باید چاره‌ای اندیشید.

چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی

بباید زدن سنگ را بر سبوی

اگر می‌خواهی حقیقتِ این ماجرا و بگوومگوها روشن شود، باید امتحان قاطع و سختی به پا کنی و کار را یکسره کنی (سنگ بر سبو زدن: کنایه از قاطعیت در آزمایش و روشن کردن حقیقت).

که هر چند فرزند هست ارجمند

دل شاه از اندیشه یابد گزند

زیرا هرچند که فرزندت (سیاوش) برایت بسیار عزیز و ارجمند است، اما دلت از این شک و بدگمانی دارد آسیب می‌بیند.

وزین دخترِ شاه هاماوران

پراندیشه گشتی به دیگر کران

و از طرف دیگر، به خاطر دختر پادشاه هاماوران (یعنی سودابه) نیز دچار نگرانی و تردید شده‌ای.

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت

بر آتش یکی را بباید گذشت

حالا که کار اتهامات و حرف‌ها از هر دو طرف به اینجا کشیده شده است، برای اثبات حقیقت یکی از این دو نفر (سیاوش یا سودابه) باید از میان آتش عبور کند.

چنین است سوگندِ چرخ بلند

که بر بی گناهان نیاید گزند

قانون و پیمانِ خداوند و روزگار (چرخ بلند) این‌گونه است که به انسان‌های پاک و بی‌گناه هیچ آسیبی نمی‌رسد (پس آتش فرد بی‌گناه را نمی‌سوزاند).

جهاندار، سودابه را پیش خواند

همی با سیاوش به گفتن نشاند

پادشاه (کیکاووس)، سودابه را به حضور خود فراخواند و او را برای رودررویی و گفت‌وگو در کنار سیاوش نشاند.

سرانجام گفت ایمن از هر دوان

نگردد مرا دل، نه روشن روان

پادشاه (کیکاووس) سرانجام گفت: دل و روح من از جانب هیچ‌یک از شما دو نفر (سیاوش و سودابه) آسوده و مطمئن نمی‌شود.

مگر کآتش تیز پیدا کند

گنه کرده را زود رسوا کند

مگر اینکه آتشِ سوزان حقیقت را آشکار کند و فرد گناهکار را خیلی زود رسوا سازد.

چنین پاسخ آورد سودابه پیش

که من راست گویم به گفتار خویش

سودابه در پاسخ پادشاه گفت: من در سخنان و ادعای خود کاملاً صادق و راستگو هستم.

به پورِ جوان گفت شاه زمین

که رایت چه بیند کنون اندرین؟

پادشاه به فرزند جوانش (سیاوش) گفت: اکنون نظر و رأی تو در این باره (آزمون عبور از آتش) چیست؟

سیاوش چنین گفت کای شهریار

که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

سیاوش پاسخ داد: ای پادشاه، به خاطر این تهمت و سخنِ زشت، تحمل آتش دوزخ نیز برای من حقیر و آسان شده است.

اگر کوه آتش بود بسپَرم

ازین تنگ خوار است اگر بگذرم

حتی اگر کوهی از آتش در پیش رویم باشد، از آن عبور می‌کنم؛ گذشتن از این گذرگاهِ سخت (آتش)، برایم بسیار ناچیز و آسان است.

پراندیشه شد جان کاووس کی

ز فرزند و سودابه نیک پی

کیکاووس پادشاه، از ماجرای فرزندش (سیاوش) و سودابه، به شدت در فکر، تردید و نگرانی فرو رفت.

کزین دو یکی گر شود نابکار

از آن پس که خواند مرا شهریار؟

با خود اندیشید که اگر گناه و بدکاریِ یکی از این دو نفر ثابت شود، پس از آن دیگر چه کسی مرا پادشاهی شایسته می‌داند و به من احترام می‌گذارد؟

همان به کزین زشت کردار دل

بشویم کنم چاره دل گسل

پس همان بهتر که قلبم را از این افکار و کارهای زشت پاک کنم و چاره‌ای اساسی و قاطع (برپایی آزمون آتش) برای پایان دادن به این ماجرا بیندیشم.

به دستور فرمود تا ساروان

هیون آرد از دشت، صد کاروان

پادشاه به وزیرِ خود فرمان داد تا ساربانان، صد کاروان شترِ قوی‌هیکل و بزرگ را از دشت بیاورند (تا هیزم جمع کنند).

نهادند بر دشت هیزم دو کوه

جهانی نظاره شده هم گروه

هیزم‌های فراوانی را به اندازه دو کوه بزرگ در دشت روی هم چیدند و مردمِ بسیاری در کنار هم جمع شدند تا این ماجرا را تماشا کنند.

بدان گاه سوگندِ پرمایه شاه

چنین بود آیین و این بود راه

در آن زمان، رسم و شیوه سوگند خوردنِ پادشاهان بزرگ برای اثبات بی‌گناهی به این شکل بود (که باید از آتش عبور می‌کردند).

وزآن پس به موبد بفرمود شاه

که بر چوب ریزند نفتِ سیاه

پس از آن، پادشاه (کیکاووس) به موبد دستور داد که بر روی هیزم‌ها نفت سیاه بریزند.

بیامد دوصد مردِ آتش فروز

دمیدند گفتی شب آمد به روز

دویست مردِ آتش‌افروز برای روشن کردن آتش آمدند و چنان در آتش دمیدند که از شدت دودِ برخاسته، گویی روزِ روشن مانند شب تاریک شد.

نخستین دمیدن سیه شد ز دود

زَبانه برآمد پس از دود، زود

با اولین دمیدن در آتش، همه‌جا از دود سیاه شد و بلافاصله پس از آن، زبانه‌های آتش شعله کشید و به سرعت بالا رفت.

سراسر همه دشت بریان شدند

بر آن چهر خندانش گریان شدند

از شدت حرارتِ آتش، گویی تمام دشت و مردمِ حاضر در حال سوختن و کباب شدن بودند و مردم با دیدن چهره‌ی خندان و آرام سیاوش (که بی‌گناه به سوی آتش می‌رفت) به گریه افتادند.

سیاوش بیامد به پیش پدر

یکی خُود زرین نهاده به سر

سیاوش در حالی که کلاه‌خودی طلایی بر سر گذاشته بود، به پیشگاه پدرش آمد.

هشیوار و با جامه‌های سپید

لبی پر ز خنده دلی پر امید

او کاملاً هوشیار و خونسرد بود، لباس‌های سپید (به نشانۀ پاکی و کفن) بر تن داشت و با لبی خندان و دلی سرشار از امید به خدا حاضر شد.

یکی تازی ای بر نشسته سیاه

همی خاک نعلش بر آمد به ماه

سیاوش بر اسبی عربی (تازی) و سیاه‌رنگ سوار شده بود که گرد و خاکِ برخاسته از نعلِ این اسب تا آسمان (ماه) بالا می‌رفت.

پراگنده کافور بر خویشتن

چنان چون بود رسم و ساز کفن

او به بدن خود کافور مالیده و خود را خوش‌بو کرده بود؛ دقیقاً مطابق با رسم و آدابی که برای کفن کردن مردگان انجام می‌شود (یعنی خود را برای مرگ آماده کرده بود).

بدان گه که شد پیش کاووس باز

فرود آمد از باره، بردش نماز

هنگامی که سیاوش به نزد کیکاووس بازگشت، از اسب پیاده شد و به پدر تعظیم و ادای احترام کرد.

رخ شاه کاووس پرشرم دید

سخن گفتنش با پسر نرم دید

سیاوش چهره پدرش را پر از شرمندگی و خجالت دید و متوجه شد که لحن سخن گفتن کیکاووس با او بسیار ملایم و مهربانانه شده است.

سیاوش بدو گفت انده مدار

کزین سان بود گردش روزگار

سیاوش به پدرش گفت: غمگین و نگران نباش؛ زیرا رسم و گردشِ روزگار همین است و نباید از تقدیر ناراحت بود.

سرِ پر ز شرم و بهایی مراست

اگر بی گناهم رهایی مراست

سرم از این تهمت پر از شرم و خجالت است اما دارای ارزش و مقام هستم؛ اگر واقعاً بی‌گناه باشم، از این آتش رهایی می‌یابم و نجات پیدا می‌کنم.

ور ایدون که زین کار هستم گناه

جهان آفرینم ندارد نگاه

و اگر چنانچه در این ماجرا گناهکار باشم، خداوندِ آفرینندۀ جهان مرا حفظ نخواهد کرد (و در آتش خواهم سوخت).

به نیروی یزدان نیکی دهش

کزین کوه آتش نیابم تپش

به یاری و قدرت خداوندِ بخشنده و نیکی‌دهنده، از این کوهِ عظیمِ آتش هیچ گرما و آسیبی به من نخواهد رسید.

سیاوش سیه را به تندی بتاخت

نشد تنگ دل جنگِ آتش بساخت

سیاوش اسب سیاهِ خود را با سرعت به حرکت درآورد؛ او اصلاً نترسید و دلهره‌ای به خود راه نداد و برای رویارویی با آتش آماده شد (به درون آتش رفت).

ز هر سو زبانه همی بر کشید

کسی خُود و اسپ سیاوش ندید

شعله‌های آتش از هر طرف به قدری زبانه می‌کشید و بالا می‌رفت که دیگر هیچ‌کس کلاه‌خود و اسب سیاوش را در میان آن نمی‌دید.

یکی دشت با دیدگان پر ز خون

که تا او کی آید ز آتش برون

تمام مردمِ حاضر در دشت با چشمانی پر از اشک خونین (کنایه از اوج اندوه و گریه شدید) منتظر و نگران بودند تا ببینند او چه زمانی از آتش بیرون می‌آید.

چو او را بدیدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

هنگامی که مردم او را سالم دیدند، فریاد و غریو شادی سر دادند که شاهزاده‌ای جدید، بی‌گناه و پاک از آتش بیرون آمد.

چنان آمد اسپ و قبای سوار

که گفتی سمن داشت اندر کنار

اسب و لباسِ سیاوش چنان سالم، تازه و خنک از آتش بیرون آمد که انگار در آغوشِ گل‌های سفید و خوشبوی یاسمن (و در گلستان) نشسته بوده است.

چو بخشایش پاک یزدان بود

دم آتش و آب یکسان بود

هنگامی که لطف، مهربانی و بخشش خداوندِ پاک شامل حال انسان شود، سوزانندگی آتش و خنکی آب برای او یکسان خواهد بود (و آتش سوزاننده به او آسیبی نمی‌رساند).

چو از کوه آتش به هامون گذشت

خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت

زمانی که سیاوش به سلامت از آن کوهِ بزرگ آتش عبور کرد و به دشت رسید، فریاد و غریو شادی از تمام مردم شهر و دشت بلند شد.

همی داد مژده یکی را دگر

که بخشود بر بی گنه دادگر

مردم پیوسته به یکدیگر مژده می‌دادند که خداوندِ عادل، این جوان بی‌گناه را مورد لطف قرار داد و نجاتش داد.

همی کَند سودابه از خشم موی

همی ریخت آب و همی خست روی

(در حالی که همه شاد بودند) سودابه از شدت خشم و عصبانیت موهای خود را می‌کند، اشک می‌ریخت و چهره‌اش را می‌خراشید.

چو پیش پدر شد سیاوش پاک

نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

هنگامی که سیاوشِ پاک و بی‌گناه به حضور پدرش رسید، هیچ‌گونه اثری از دود، آتش و گرد و خاک بر لباس و بدن او نبود (کاملاً سالم و پاکیزه بود).

فرود آمد از اسپ کاووس شاه

پیاده سپهبد پیاده سپاه

کیکاووس پادشاه (به نشانۀ احترام و شرمندگی) از اسب پیاده شد و به پیروی از او، فرماندهان و تمام سپاهیان نیز از اسب پیاده شدند.

سیاوش را تنگ در بر گرفت

ز کردار بد پوزش اندر گرفت

کیکاووس سیاوش را محکم در آغوش گرفت و به خاطر کار بد و بدگمانی خود، شروع به عذرخواهی از او کرد.

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: آن شب عزیز

محتوا مورد پسند بوده است ؟

5 - 0 رای