نصب اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی گنج حکمت صفحه 52 درس 6 فارسی دهم

پایه دهم تجربی فارسی دهم فصل 6: مهر و وفا

روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: «ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی.»

شیخ گفت : «باز گرد تا فردا.»

آن مرد بازگشت.شیخ بفرمود تا آن روز، موشی بگرفتند و در حُقّه کردند و سر حقّه محکم کردند.

دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: «ای شیخ، آنچ وعده کرده ای، بگوی.»

شیخ بفرمود تا آن حقّه را به وی دادند و گفت: «زینهار، تا سر این حقّه باز نکنی.»

مرد حقّه را برگرفت و به خانه رفت و سودای آنش بگرفت که آیا در این حقّه، چه سرّ است؟ هر چند صبر کرد نتوانست. سر حقّه باز کرد و موش بیرون جست و برفت.مرد پیش شیخ آمد و گفت: «ای شیخ، من از تو سرّ خدای تعالی طلب کردم، تو موشی به من دادی؟!»شیخ گفت: «ای درویش، ما موشی در حقّه به تو دادیم، تو پنهان نتوانستی داشت؛ سرّ خدای را با تو بگوییم، چگونه نگاه خواهی داشت؟!»

روزی شخصی نزد شیخ آمد و گفت: «ای شیخ نزد شما آمده ام تا از اسرار و رازهای خداوند چیزی به من نمایش دهی.»شیخ گفت : «برو و فردا بازگرد.»آن مرد رفت.شیخ فرمود که در آن روز موشی بگیرند و در جعبه ای قرار دهند و سر جعبه را محکم کنند.مرد فردای آن روز مجدد آمد و گفت: «ای شیخ، آنچ قول داده بودی را انجام بده (اسرار حق را بگو)» شیخ گفت که آن جعبه را به او بدهند و گفت: «مراقب باش که در این جعبه باز نشود.»مرد جعبه را گرفت و به خانه رفت و به این فکر افتاد (هوس کرد) که در این جعبه چه رازی نهفته است؟ هر چقد صبر کرد نتوانست خود را کنترل کند. در جعبه را باز کرد و موش بیرون پرید و فار کرد.مرد نزد شیخ آمد و گفت: «ای شیخ، من از تو از خدای بلند مرتبه را درخواست کردم و تو موش به من دادی؟!»شیخ گفت: «ای مرد، ما موشی در درون جعبه ای به تو دادیم، تو نتوانستی آن را  پنهان نگاه داری؛ راز خدا را اگر با تو بگوییم، چگونه نگاه خواهی داشت؟!»

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: بیداد ظالمان

محتوا مورد پسند بوده است ؟

5 - 0 رای