اگر خود یا یکی از دوستانتان خاطره ای دارید که در شرایط نگرانی و اضطرار مادرتان، توانسته اید شادی را به وی برگردانید، آن را برای هم کلاسی تان بیان کنید.
یک بار مادرم به دلیل مشغلههای زیاد و کارهای عقبافتاده منزل بسیار خسته و نگران بود. من با دیدن این شرایط، بدون اینکه از من درخواستی کند، مسئولیت تمیز کردن خانه و مرتب کردن وسایل را بر عهده گرفتم. سپس با یک لیوان چای پیش او رفتم، کنارش نشستم، او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. به مادرم گفتم که نگران چیزی نباشد و من همیشه برای کمک به او آمادهام؛ این همدلی و مهربانی باعث شد تا لبخند روی لبهایش بنشیند و آرامش دوباره به او برگردد.