از پدر و مادر خود بخواهید داستان «چوپان دروغگو» را برای شما تعریف کنند.
داستان چوپان دروغگو مربوط به چوپانی است که هر روز به دروغ می گفت گرگ! گرگ! و وقتی صاحبان گوسفندان و مردم برای کمک، پیش او می آمدند، به آنها می خندید و می گفت دروغ گفتم.
روزی واقعاً گرگ به گله آن چوپان زد و فریاد زد گرگ! گرگ!
اما اعتماد مردم به او از بین رفته بود و هیچ کس به کمک او نیامد.