1. حکایت «محبّت» را در یک بند خلاصه کنید.
1. دو دوست دربیابانی دچار اختلاف شدند . یکی به صورت دیگری سیلی زد. فرد سیلی خورد آزرده شد و روی شن ها نوشت: « امروز بهترین دوستم به من سیلی زد» سپس به راه خود ادامه دادند فرد سیلی خورده به درون برکه ای افتاد و دوستش نجاتش داد داستان این نجات را بر روی سنگ نوشت. فردی که سیلی زده بود تعجّب کرد و گفت چرا این دو واکنش متفاوت را انجام دادی؟ دوستش جواب داد: «خوبی ها را باید بر روی سنگ نوشت تا همیشه بماند»