با توجه به تصویر زیر، ادامه ی داستان را برای دوستانت تعریف کن.

عمویم آذر بت درست می کرد. روزی پیش او رفتم و از این که برای چه سنگ هایی را به صورت شکلک هایی درست می کنند و آن ها را می پرستیدند پرسیدم. ولی او جواب قانع کننده ای نداد. در نتیجه روزی که تمام مردم شهر برای جشن و پایکوبی به بیرون شهر رفته بودند، من به بتخانه رفتم و همه ی بت ها را جز بزرگترین بت شکستم و تبر را نیز بر دستان او گذاشتم. وقتی جشن تمام شد و مردم به بتخانه آمدند، دیدند بت بزرگ سالم است و باقی بت ها شکسته است و من را خواستند و گفتند که « چرا بت ها را شکسته ام؟! » من هم به آن ها یادآوری کردم که ماجرا را از بت بزرگ که تبر در دستان اوست بپرسند. ولی آنان در جواب من گفتند که این بت از سنگ است و نمی تواند صحبت کند. من هم از آنان پرسیدم که چگونه یک بت که توان صحبت با شما را ندارد و این بت هایی که توان محافظت از خود را ندارند، می توانند به شما کمک کنند. به همین دلیل که نتوانستند جواب مرا بدهند، مرا دستگیر کرده و روزی آتش عظیمی ساختند تا مرا در آتش بیندازند. پس به خاطر بزرگی آتش، مرا بر منجنیق سوار کردند و مرا در آتش انداختند تا به سزای کار خود که شکستن بت ها بود، برسم؛ ولی من که به خدا توکل کرده بودم و خدا را حامی خود می دیدم، از او طلب کمک و یاری جستم و هنگامی که مرا در آتش انداختند، آتش به اذن خداوند یکتا بر من سرد گردید و مرا نسوزاند.