برای ما هم مانند راوی داستان، گاهی اتفاق افتاده حوصله و انگیزهٔ انجام کاری را نداشته باشیم و بعداً حوصله اش را پیدا کنیم. آیا شما هم چنین تجربه ای دارید؟ آن را برای دوستانتان تعریف کنید.
گاهی وقتها ما یک «چرایی» قوی یا یک «پشتوانه» مطمئن برای انجام کاری نداریم، اما وقتی یک هدف ارزشمند یا یک وعدهی مطمئن (مثل وعدهی آن فامیل) پیدا میکنیم، ناگهان انگیزه و نشاط میگیریم.
یک نمونه تاریخی
تو خواستی که یک نمونهی تاریخی هم بدانی. یک مثال بسیار قدرتمند که نشان میدهد چگونه یک «وعده» میتواند انگیزهی از دست رفته را بازگرداند، در «جنگ احزاب» (یا خندق) اتفاق افتاد.
شرایط (بیانگیزگی): مسلمانان در مدینه در محاصرهی کامل بودند. هوا سرد بود، غذا به شدت کم بود و روحیهی بسیاری از افراد ضعیف شده بود. آنها انگیزه و توان خود را برای ادامه مقاومت از دست میدادند.
عامل ایجاد انگیزه (وعده): در همان حال، پیامبر (ص) هنگام کندن خندق، با ضربه زدن به سنگی، جرقه زد و به یارانشان وعدهی فتح پادشاهیهای بزرگ (ایران و روم) را دادند.
نتیجه (نشاط): این وعده، که بسیار بزرگتر از مشکل فعلیشان بود، دید آنها را عوض کرد. این وعده (درست مثل وعدهی استخدام در شرکت فامیل، اما در مقیاسی الهی و بسیار مطمئنتر )، انگیزه و نشاط عجیبی به مؤمنان داد. آنها دیگر فقط برای زنده ماندن نمیجنگیدند، بلکه برای یک هدف بسیار بزرگتر و یک آیندهی روشن تلاش میکردند.
حالا نوبت توست!
این یک مثال تاریخی بود، اما هدف اصلی این تمرین این است که تو در تجربیات شخصی خودت جستجو کنی.
مطمئناً برای تو هم پیش آمده. لازم نیست اتفاق خیلی بزرگی باشد! مثلاً:
تصمیم برای یادگیری یک ورزش یا یک مهارت جدید (شاید اولش سخت بود، اما وقتی به اولین موفقیت رسیدی یا تشویق شدی، انگیزه گرفتی).
آماده شدن برای یک امتحان (شاید حوصله نداشتی، اما وقتی به نتیجهی خوبش و تأثیرش در آینده فکر کردی، با نشاط شروع کردی).
انجام یک کار سخت در خانه (شاید دوست نداشتی، اما وقتی دیدی چقدر به پدر و مادرت کمک میکنه، با انگیزه انجامش دادی).
کمی فکر کن، حتماً خاطرهی خوبی پیدا میکنی که میتونی برای دوستانت تعریف کنی.