ملاصدرا، فیلسوف بزرگ قرن دهم و یازدهم هجری، می گوید مردم بر دو دسته اند: «واقف»(ایستاده) و «سائر»(رونده). «واقف» کسی است که به همین دانش ظاهری دل خوش کرده و متوقف شده و دروازۀ جهان بزرگ و برتر به رویش گشوده نشده است. او فقط از شنیده ها بهره می برد و کارش تقلید از دیگران است. اما «سائر» اهل حرکت و پویایی است و به شنیده ها بسنده نمی کند. او در تلاش است که از تنگنای ظواهر و محسوسات عبور کند و به جهان وسیع معقولات راه یابد. او همواره در تکاپوست.
اقبال، شاعر پارسی گوی معاصر پاکستان، می گوید:
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم / هیچ نه معلوم شد، آه، که من کیستم
موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت / هستم اگر می روم، گر نروم نیستم
در این دو بیان فیلسوفانه و شاعرانه تأمل کنید و بگویید:
1 چه شباهت هایی میان این دو بیان وجود دارد؟
هر دو اندیشمند، انسانها و رویکردشان به زندگی را به دو دستهی «ایستا و راکد» و «پویا و در حالِ حرکت» تقسیم میکنند.
مفهوم «واقف» در کلام ملاصدرا (انسانی که به دانش ظاهری دلخوش کرده، متوقف شده و تنها مقلّدِ شنیدههاست) دقیقاً معادلِ «ساحلِ افتاده» در شعر اقبال لاهوری است که هویتی منفعل، بیحرکت و ناآگاه دارد.
از سوی دیگر، مفهوم «سائر» در نگاه ملاصدرا (انسانی که اهل حرکت است، از تنگنای ظواهر عبور میکند و همواره در تکاپوی رسیدن به معقولات است) معادلِ «موجِ ز خود رفته» در شعر اقبال است که هستی و وجودِ خود را در حرکت، رفتن و پویایی معنا میکند. هر دو بیان تأکید دارند که کمال و ارزش انسان در تفکر، حرکت و عبور از سطحِ ظواهر است.
2 روحیۀ خود را نزدیک به کدام یک می یابید؟ «واقف»؟ «سائر»؟ «ساحل افتاده»؟ «موج زخود رفته»؟
(این پرسش جنبهی شخصی دارد، اما یک پاسخِ تحلیلی و مناسب برای دانشآموز به این شرح است):
من روحیهی خود را به «سائر» و «موج ز خود رفته» نزدیکتر میبینم؛ زیرا دوست ندارم در زندگی صرفاً به تقلید از دیگران بپردازم و در تنگنای ظواهر متوقف شوم. ترجیح میدهم با پویایی، تفکر و پرسشگری، حقایق جهان را بشناسم و مانند یک موج، وجود و سرزندگیِ خودم را با حرکت و تلاشِ مستمر حفظ کنم.