زاغی از آنجا که فراغی گزید
رخت خود از باغ به راغی کشید
زاغی كه در آسایش و راحتی می زیست تصمیم گرفت از باغ به صحرایی برود
دید یکی عرصه به دامان کوه
عرضهده مخزن پنهان کوه
میدانی را در دامنه كوه دید كه نشان دهنده گنجینه و اسرار كوه است
نادره کبکی به جمال تمام
شاهد آن روضهٔ فیروزهفام
كبك بسیار زیبایی در آنجا بود و زیباروی جلوه آن، باغ فیروزه رنگ بود
هم حرکاتش متناسب به هم
هم خطواتش متقارب به هم
حركاتش موزون و هماهنگ بود و گام هایش نزدیك به هم و زیبا بود.
زاغ چو دید آن ره و رفتار را
و آن روش و جنبش هموار را
زاغ وقتی آن راه رفتن و حركات متناسب و شیوه موزون و راه رفتن او را دید.
باز کشید از روش خویش پای
در پی او کرد به تقلید جای
زاغ با دلی گرفتار و شیفته و آرزومند، به تقلید حركات او پرداخت.
بر قدم او قدمی میکشید
وز قلم او رقمی میکشید
مانند گام نهادن كبك گام می نهاد و حركت می كرد
در پیاش القصه در آن مرغزار
رفت براین قاعده روزی سه چار
خلاصه چند روز به این شیوه در آن چمنزار از كبك تقلید كرد.
عاقبت از خامی خود سوخته
رهروی کبک نیاموخته
سرانجام زاغ به خاطره تجربه نداشتن، داشته خود را از دست داد و راه رفتن كبك را نیز نیاموخت.
کرد فرامش ره و رفتار خویش
ماند غرامتزده از کار خویش
زاغ حركات و روش خود را نیز فراموش كرده، و از این كار خود زیان دیده ماند.