روزی حضرت عیسی روح الله می گذشت. ابلهی با وی دچار شد و از حضرت عیسی سخنی پرسید؛ بر سبیل تلطّف جوابش باز داد و آن شخص مسلّم نداشت و آغاز عربده و سفاهت نهاد. چندان که او نفرین می کرد، عیسی تحسین می نمود.
عزیزی بدان جا رسید؛ گفت: «ای روح الله، چرا زبون این ناکس شده ای و هر چند او قهر می کند، تو لطف می فرمایی و با آنکه او جور و جفا پیش می برد، تو مهر و وفا بیش می نمایی؟»
عیسی فرمود: «ای رفیق! کُلّ اناءٍ یَتَرشَّح بمِا فیه، از کوزه همان برون تراود که در اوست؛ از او آن صفت می زاید و از من این صورت می آید. من از وی در غضب نمی شوم و او از من صاحب ادب می شود. من از سخن او جاهل نمی گردم و او از خلق و خوی من عاقل می گردد.»
روزی حضرت عیس (ع) از مکانی می گذشت. نادانی با ایشان برخورد کرد و از حضرت عیسی سؤالی پرسید؛ از روی مهربانی جوابش را داد و آن شخص جواب را نپذیرفت و شروع به فحش و ناسزا کرد. طوری که او نفرین می کرد اما حضرت عیسی با مهربانی با او رفتار می کرد.
عزیزی بدان جا رسید؛ گفت: «ای روح خدا، چرا خود را خوار و خفیف این نامرد کررده ای؛ هرچه او خشم می ورزد تو مهربانی می کنی.»
حضرت عیسی گفت: «ای رفیق! از کوزه همان برون تراود که در اوست. (منظور این است که هرکس متناسب با ذات و سرشت خودش رفتار می کند). از او این صفات و ویژگی ها بیرون می آید و از من این رفتار صورت می گیرد. من از حرف ها و رفتار او خشمگین نمی شوم اما او از من ادب و نزاکت را فرا می گیرد. من از حرف ها و سخنان او نادان نمی شوم اما او از رفتار و خلق و خوی من ممکن است عاقل شود.»