هر کاری می کردم که حواسم به درس باشد، نمی شد.
داشتم کلافه می شدم؛ پیش مادرم رفتم و گفتم: «من دیگر تحمّل ندارم!
مگر با این همه سر و صدا می شود درس خواند؟ آخر این چه همسایه ای است؟»
مادر گفت: «به جای اینکه پشت سرشان چیزی بگویی، برو درِ خانه ی آنها را بزن و بگو صدای تلویزیون را کم کنند.
گفتم: «خجالت می کشم!»
مادر گفت: گفتن حرف حق که خجالت ندارد! با احترام و مؤدّبانه خواسته ات را به آنها بگو!
تصمیم گرفتم به سمت خانه همسایه بروم و مودبانه و با احترام از آن ها خواهش کنم که صدای تلویزیونشان را کم کنند تا بتوانم درس بخوانم.