حکایت زیر را بخوانید و آن را به زبان ساده بازنویسی کنید.
«طاووسی و زاغی، در صحنِ باغی به هم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت: این موزۀ (کفش) سرخ که در پای توست، لایق دیبای نگارین من است. همان وقت که به وجود می آمده ایم در پوشیدن موزه، اشتباه کرده ایم. من موزۀ سیاه تو را پوشیده ام و تو موزۀ سرخ مرا.
زاغ گفت: برخلاف این است؛ اگر خطایی رفته است، در پوشش های دیگر رفته است. باقی پوشش های زیبای تو مناسب موزۀ من است؛ در آن خواب آلودگی، تو سر از گریبان من در آوردی و من سر از گریبان تو. در آن نزدیکی، سنگ پشتی بود و آن مجادله را می شنید؛ سر برآورد که ای یاران عزیز! از این گفت و گوی باطل دست بردارید؛ خدای تعالی همه چیز را به یک کس نداده است. هر کس را به دادۀ خود، خُرسند باید بود و خشنود.»
بهارستان، جامی (با اندکی تصرف)
روزی طاووسی زیبا و کلاغی سیاه در باغی به یکدیگر رسیدند و شروع به بررسی ظاهر هم کردند. طاووس به پاهای سرخ کلاغ نگاه کرد و با غرور گفت: «این کفشهای سرخرنگی که در پای توست، بیشتر برازنده پرهای رنگارنگ و زیبای من است. احتمالاً روز اول خلقت هنگام پوشیدن کفشهایمان اشتباه کردهایم؛ تو کفشهای سرخ مرا پوشیدهای و من کفشهای سیاه تو را!».
کلاغ در جواب گفت: «اصلاً اینطور نیست! اگر اشتباهی هم رخ داده باشد، در بقیه لباسهایمان است. تمام این پرهای زیبای تو به کفشهای سرخ من میآید؛ در واقع تو در خوابآلودگی، لباسهای مرا پوشیدهای و من مجبور شدهام لباسهای تو را بپوشم!».
در همان حوالی، لاکپشتی که این جر و بحث را میشنید، سر از لاک خود بیرون آورد و گفت: «ای دوستان عزیز، از این بحثهای بیهوده دست بردارید. خداوندِ بزرگ تمام زیباییها و نعمتها را یکجا به یک نفر نداده است. هر کس باید قدردان داشتههایش باشد و به همان نعمتی که خدا به او داده، راضی و خشنود بماند.».