با توجه به طرح نوشتۀ خود در فعّالیت (3)، متنی را بنویسید.
نمونه اول:
عنوان نوشته: هیاهوی رنگارنگ در آستانه بهار
بند آغازین:
وقتی زمستان نفسهای آخرش را میکشد و صدای پای بهار در کوچهها میپیچد، شهر حال و هوای دیگری به خود میگیرد. در این میان، هیچ مکانی مانند بازار نمیتواند تپش قلب زندگی و شور و شوق رسیدن سال نو را به تصویر بکشد؛ جایی که هر گوشهاش نویدبخش تولدی دوباره است.
بندهای میانی:
در روزهای پایانی و پرالتهاب اسفندماه، دالانهای آجری، تودرتو و قدیمی بازار سنتی شهر، میزبان قدمهای هزاران انسانی است که برای استقبال از بهار آمدهاند. سقفهای گنبدیشکل بازار، نور ملایم خورشید را روی سنگفرشهای حجرهها میپاشند و مکان را به صحنهای پرجنبوجوش تبدیل میکنند. فضای بازار سرشار از شلوغی و همهمهای پرشور و آهنگین است. صدای بلند و آوازگونه دستفروشانی که برای جلب مشتری هنرنمایی میکنند، با صدای قدمها و خندههای مردم در هم میآمیزد. در میان این هیاهو، بوی تند و گرم اسفند و کندر در هوا میپیچد و با سرمای لطیف و رو به پایان زمستان ترکیب میشود تا حس طراوت و تازگی را به رهگذران تزریق کند. هر حجره و بساطی، تابلویی از رنگ و زیبایی است. تشتهای آبیرنگ پر از ماهیهای قرمز و رقصان، سبزههای تازه و گرهخورده، و ظرفهای پر از سمنوی شیرین، چشمها را خیره میکنند. عطر آجیلهای تازه بو داده و ادویههای رنگارنگ هوش از سر میبرد و در این میان، برق ذوق در چشمان کودکانی که با لباسهای نو و کفشهای تا نخورده در کنار والدینشان قدم میزنند، زیباترین تصویر این بازار است.
بند پایانی:
بازار شب عید تنها مکانی برای خرید و فروش نیست؛ بلکه نمایشگاهی زنده از امید، تکاپو و عشق به زندگی است. این هیاهوی زیبا به ما یادآوری میکند که پایان هر فصل سرد و سختی، رویشی دوباره و بهاری پر از رنگ و نور در انتظار ماست.
نمونه دوم:
عنوان نوشته: گرمای یلدا در حصار زمستان
بند آغازین:
پاییز با تمام رنگهای آتشینش بار سفر میبندد و جای خود را به زمستانی سرد و سپیدپوش میدهد. اما در مرز میان این دو فصل، شبی وجود دارد که با گرمای محبت و دورهمیهای خانوادگی، دلها را به هم پیوند میزند؛ شبی که بهانهای شیرین برای بیداری و مهرورزی است.
بندهای میانی:
در آخرین و طولانیترین شب سرد پاییز، حیاط خانه قدیمی پدربزرگ زیر لحافی از برف سفید پوشیده شده و سوز سرما به شیشهها شلاق میزند. اما در داخل اتاق پنجدری، با آن دیوارهای کاهگلیِ نمخورده و طاقچههای گچبریشده، هیچ نشانی از سرمای بیرون نیست. فضای اتاق پر از صمیمیت و شورِ زندگی است. همه اعضای خانواده دور یک کرسی بزرگ با لحافی مخملین و عنابیرنگ حلقه زدهاند و پاهایشان را به گرمای مطبوع زغالها سپردهاند. نور زرد و ملایم چراغ گردسوز، سایههای بلندی روی دیوار میرقصاند و صدای غلغل سماور زغالی در گوشه اتاق، با همهمه، شوخیها و خندههای گرم فامیل در هم میآمیزد. روی کرسی، بساط رنگارنگ پذیرایی پهن است؛ کاسههای سفالیِ فیروزهای پر از دانههای یاقوتی انار، قاچهای هلالی هندوانه سرخ، و ظرفهای مسی که با آجیل و خشکبار پر شدهاند، چشمنوازی میکنند. در این میان، پدربزرگ با عینکی بر چشم، دیوان کهنه حافظ را میگشاید و با صدایی لرزان اما دلنشین، تفألی به نیت جمع میزند و مادربزرگ با لبخندی مهربان، قصههای کهن را در گوش جانمان زمزمه میکند.
بند پایانی:
شب یلدا در خانه پدربزرگ به ما میآموزد که سرمای هیچ زمستانی نمیتواند حریفِ گرمای عشق و پیوندهای اصیل خانوادگی شود. این شب طولانی، نه با تاریکی، بلکه با نورِ امید، خاطرات شیرین و محبت در ذهنها جاودانه میماند تا بهارِ شکوفهها دوباره از راه برسد.