مای درس دانلود اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی شعر صفحه 19 درس 2 فارسی دوازدهم

پایه دوازدهم انسانی فارسی دوازدهم فصل 2: مست و هُشیار

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

 مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

محتسب (مأمور اجرای احکام دین) در راه فرد مستی را دید و یقه‌اش را گرفت. مست به او گفت: «ای دوست، این پیراهن است، افسارِ حیوان نیست!» (کنایه از اینکه با من مثل حیوانات رفتار نکن).

گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی

گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

محتسب گفت: «تو مست هستی و به همین دلیل تلوتلو می‌خوری و می‌افتی.» مست جواب داد: «ایراد از راه رفتن من نیست، بلکه راهِ جامعه ناهموار و خراب است.» (کنایه از نابسامانی و فساد جامعه).

گفت می‌باید تو را تا خانه قاضی برم

 گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

محتسب گفت: «باید تو را به خانۀ قاضی ببرم تا مجازاتت کند.» مست پاسخ داد: «برو صبح بیا، قاضی که نصف شب بیدار نیست!»

گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

محتسب گفت: «خانۀ حاکمِ شهر (والی) همین نزدیک است، بیا به آنجا برویم.» مست جواب داد: «از کجا معلوم که خودِ حاکم الان در میخانه (خانۀ خّمار) نباشد؟».

گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکارنیست

محتسب گفت: «پس برو در مسجد بخواب تا من بروم و به داروغه خبر دهم.» مست گفت: «مسجد که جای خوابیدنِ انسان‌های گناهکار و بدکار نیست.»

گفت: دیناری بده پنهان و خود را  وارهان

گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست

محتسب گفت: «پنهانی به من پولی (دیناری) رشوه بده و خودت را آزاد کن.» مست گفت: «احکام دین و شرع که با پول و رشوه قابل خرید و فروش نیست.»

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

محتسب گفت: «پس برای جریمه (غرامت)، لباس‌هایت را از تنت درمی‌آورم.» مست گفت: «لباس من پوسیده است و ارزشی ندارد؛ فقط ظاهری از تار و پود آن باقی مانده است.»

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

محتسب گفت: «از شدت مستی اصلاً حواست نیست که کلاهت از سرت افتاده است.» مست جواب داد: «انسان باید در سرش عقل و خرد داشته باشد؛ نداشتنِ کلاه که ننگ و عیب نیست.»

گفت: می ‌بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

محتسب گفت: «شراب زیادی خورده‌ای که این‌طور از خود بی‌خود شده‌ای.» مست گفت: «ای آدمِ بیهوده‌گو، بحث بر سر کم یا زیاد خوردنِ شراب نیست.» (انجام کار حرام، چه کم و چه زیاد، در هر صورت گناه است).

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

محتسب گفت: «قانون این است که آدم‌های هشیار، فردِ مست را مجازات (حدّ) کنند.» مست پاسخ داد: «برو یک آدمِ هشیار پیدا کن و بیاور! در این جامعه اصلاً هیچ‌کس هشیار و پاکدامان نیست.» (کنایه از فراگیر بودن فساد در میان همۀ افراد).

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: شکرِ نعمت

محتوا مورد پسند بوده است ؟

4 - 4 رای