مای درس دانلود اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی شعر صفحه 111 درس 13 فارسی دوازدهم

پایه دوازدهم تجربی فارسی دوازدهم فصل 13: خوانِ هشتم

یادم آمد هان!

داشتم می‌گفتم: آن شب نیز

سورت سرمای دی بیدادها می‌کرد

و چه سرمایی، چه سرمایی

بادبرف و سوز وحشتناک

نقال به یاد می‌آورد و می‌گوید: بله، داشتم می‌گفتم که آن شب، تندی و شدت سرمای ماه دی بسیار آزاردهنده بود؛ سرمایی بسیار شدید همراه با باد، برف و سوزِ وحشتناک.

لیک خوشبختانه آخر سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود، همچو شرم …

اما خوشبختانه در نهایت پناهگاهی پیدا کردم. با اینکه فضای بیرون مانند «ترس»، تاریک و سرد بود، درون قهوه‌خانه مانند احساس «شرم و حیا»، گرم و روشن بود.

همگنان را خون گرمی بود.

قهوه خانه گرم و روشن، مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود.

همۀ حاضران در قهوه‌خانه صمیمی و خون‌گرم بودند. فضای قهوه‌خانه گرم و روشن بود و مرد نقال، سخنانی گیرا و پرشور می‌گفت؛ به‌راستی که آنجا جمعی صمیمی و کانون گرمی بود.

مرد نقّال – آن صدایش گرم، نایش گرم

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش، چونان حدیث آشنایش گرم –

مرد نقال با آن صدای دلنشین، آوازی گرم و گیرا داشت. حتی سکوتش نیز تأثیرگذار و جذاب بود و نَفَس و سخنش مانند داستان‌های آشنایش، دلنشین و تأثیرگذار بود.

راه می‌رفت و سخن می‌گفت

چوبدستی منتشا مانند در دستش،

مست شور و گرم گفتن بود.

صحنه­ میدانک خود را تند و گاه آرام می‌پیمود.

نقال در حالی که چوب‌دستیِ گره‌داری (منتشا) در دست داشت، راه می‌رفت و داستان می‌گفت. او غرق در شور و هیجانِ داستان‌گویی بود و فضای کوچک قهوه‌خانه را گاهی تند و گاهی آرام قدم می‌زد.

همگنان خاموش.

گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مروارید،

پای تا سر گوش

همۀ حاضران ساکت بودند و مانند صدفی که مروارید را دربرمی‌گیرد، دور تا دورِ نقال حلقه زده بودند و با تمام وجود (سراپا گوش) به او گوش می‌دادند.

هفت خوان را زادسرو مرو

یا به قولی «ماخ سالار» آن گرامی مرد

آن هریوه­ خوب و پاک­آیین – روایت کرد:

خوان هشتم را

من روایت می‌کنم اکنون …

من که نامم ماث …

نقال گفت: داستان «هفت‌خوان» را زادسروِ مرو (یا به گفته‌ای ماخ‌سالار، آن مرد گرامی و پاک‌دینِ اهل هرات) روایت کرده است؛ اما اکنون داستان «خوانِ هشتم» را من که نامم «ماث» (م. امید / مهدی اخوان ثالث) است، برایتان روایت می‌کنم.

همچنان می‌رفت و می‌آمد.

همچنان می‌گفت و می‌گفت و قدم می‌زد

نقال در حین تعریف کردن داستان، پیوسته راه می‌رفت، قدم می‌زد و با هیجان سخن می‌گفت.

قصّه است این، قصّه، آری قصّه درد است

شعر نیست،

این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ -همچون پوچ- عالی نیست.

این داستان، تنها یک قصه معمولی یا شعر خیالی نیست؛ بلکه داستان دردهای جامعه است. این قصه، معیار و وسیله سنجش عشق و کینه، و شناخت انسان‌های جوانمرد از ناجوانمرد است. شعری که فقط کلمات زیبا و توخالی داشته باشد، بی‌ارزش است و هیچ مفهومی ندارد.

این گلیم تیره بختی­هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش­ها،

روکش تابوت تختی هاست

این داستان، نشان‌دهنده تیره‌روزی‌ها و بدبختی‌های ماست؛ داستانی که با خونِ گرمِ پهلوانانِ بی‌گناهی چون سهراب و سیاوش آغشته شده و همچون پرچمی (روکش) روی تابوت پهلوانانی مانند «تختی» کشیده شده است (کنایه از کشته شدن ناجوانمردانه پهلوانان).

اندکی استاد و خامش ماند؛ پس هماوای خروش خشم

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود

خواند:

نقال کمی ایستاد و سکوت کرد؛ سپس با خشمی خروشان، با صدایی لرزان و پر از درد، با لحنی حماسی و رجزگونه شروع به خواندن کرد.

آه

دیگر اکنون آن عمادِ تکیه و امّید ایرانشهر

شیرمردِ عرصه­ ناوردهای هول

پورِ زالِ زر جهان پهلو

آن خداوند و سوار رخش بی مانند

افسوس که اکنون آن تکیه‌گاه محکم و امید سرزمین ایران، آن شیرمردِ میدان‌هایِ نبردِ ترسناک، پسر زالِ زر (رستم) که پهلوانِ بزرگ جهان و صاحب اسب بی‌همتایی چون رخش بود...

آن که هرگز- چون کلید گنج مروارید-

گم نمی‌شد از لبش لبخند،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

همان پهلوانی که هرگز لبخند از لبانش دور نمی‌شد (لبخندی که مانند کلیدی برای گنج مروارید دندان‌هایش بود)؛ چه در روزگار صلح و پیمان دوستی، و چه در روزگار جنگ و قسم خوردن برای انتقام.

آری اکنون شیر ایران شهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور،

کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه و خنجر،

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان، چاه بی دردان،

چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور.

بله، اکنون این شیرمرد سرزمین ایران، رستمِ قوی‌هیکلِ سیستانی، آن کوه استوار و نماد کامل مردانگی، در تَه چاهی تاریک، عمیق و پهناور افتاده است؛ چاهی که در کف و دیواره‌های آن نیزه و خنجر کاشته بودند. این چاه، نماد فریب، خیانت و ناجوانمردیِ افراد پست و بی‌درد بود؛ چاهی که بی‌شرمیِ سازندگانش به اندازه عمق و پهنای آن، باورنکردنی، غم‌انگیز و تعجب‌آور بود.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود:

پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود.

بله، اکنون رستم قوی‌هیکل همراه با اسبِ باغیرتش (رخش)، در ته این چاه که آبِ آن زهرآلود به شمشیر و نیزه بود، پنهان و گرفتار شده بودند. پهلوانی که با موفقیت از هفت‌خوان گذشته بود، حالا در دام و دهانِ «خوانِ هشتم» (ناجوانمردی و فریب شغاد) گرفتار و نابود شده بود.

و می‌اندیشید

که نبایستی بگوید هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.

چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ …

رستم در ته چاه با خود فکر می‌کرد که نباید حرفی بزند و شکایتی کند؛ زیرا این فریب و خیانت (از سوی برادرش) آن‌قدر بی‌شرمانه و پست بود که ترجیح می‌داد چشمانش را ببندد تا این حد از ناجوانمردی را نبیند.

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود را دید،

بس که خونش رفته بود از تن

بس که زهر زخم­ها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می‌خوابید

پس از مدتی که رستم چشمانش را باز کرد، اسبش رخش را دید که به دلیل خون‌ریزی شدید و عمقِ زخم‌های نیزه‌ها، انگار هیچ حس و هوشی در بدنش نمانده بود و داشت جان می‌داد.

از تن خود – بس بتر از رخش-

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش.

رخش را می‌دید و می‌پایید.

رخش آن طاق عزیز، آن تای بی همتا

رخش رخشنده

با هزاران یادهای روشن و زنده… 

رستم از وضعیت بدن خودش که بسیار بدتر از رخش بود، بی‌خبر بود و به زخم‌های خودش توجهی نداشت. او فقط مراقب رخش بود و به او نگاه می‌کرد؛ رخش، آن اسب بی‌همتا، عزیز و درخشان که هزاران خاطره روشن و زنده از دلاوری‌ها را به همراه داشت.

گفت در دل رخش، طفلک رخش

آه

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد.

رستم در دلش با حسرت گفت: آه، طفلک رخش! و شاید این اولین باری بود که لبخند از لبان رستم محو می‌شد (کلیدِ گنجینۀ مروارید دندان‌هایش گم شد).

 

ناگهان انگار

بر لب آن چاه

سایه‌ای را دید

او شغاد آن نابرادر بود

که درون چه نگه می‌کرد و می‌خندید.

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می‌پیچید…

ناگهان رستم احساس کرد سایه‌ای بر لبه چاه افتاده است؛ او شغاد، آن برادرِ ناجوانمرد بود که به داخل چاه نگاه می‌کرد و می‌خندید. صدای شوم و نامردانۀ او در فضای چاه می‌پیچید.

باز چشم او به رخش افتاد-اما… وای

دید

رخش زیبا رخش غیرتمند

رخش بی مانند

با هزارش یاد بود خوب خوابیده است

آن چنان که راستی گویی

آن هزاران یادبود خوب را در خواب می‌دیده است…

دوباره نگاه رستم به رخش افتاد؛ اما با اندوهِ فراوان دید که رخشِ زیبا، باغیرت و بی‌نظیرش با تمام آن هزاران خاطره شیرین مرده است؛ آن‌چنان آرام جان داده بود که گویی در خواب، آن خاطرات خوب گذشته را می‌دید.

بعد از آن تا مدتی تا دیر

یال و رویش را

هی نوازش کرد هی بویید هی بوسید

رو به یال و چشم او مالید …

پس از آن، رستم تا مدت زمان طولانی، یال و صورتِ رخش را پیوسته نوازش می‌کرد، می‌بویید و می‌بوسید و صورت خود را با اندوه به یال و چشمان بی‌جانِ اسبش می‌مالید.

مرد نقّال از صدایش ضجّه می‌بارید و نگاهش مثل خنجر بود:

«و نشست آرام، یال رخش در دستش

باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم

جنگ بود این یا شکار؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر؟

در این لحظه از صدای نقال ناله و گریه می‌بارید و نگاهش مانند خنجری بُرنده و خشمگین بود؛ نقال گفت: «رستم در حالی که یال رخش را در دست داشت، آرام نشست و در آخرین لحظات زندگی‌اش با این افکار درگیر بود که: آیا این اتفاق، یک جنگ بود یا شکار؟ آیا این دعوت به مهمانی بود یا یک فریب و نیرنگ ناجوانمردانه؟»

قصه می‌گوید که بی شک می‌توانست او اگر می‌خواست

که شغاد نابرادر را بدوزد همچنان که دوخت با کمان و تیر

بر درختی که به زیرش ایستاده بود

و بر آن بر تکیه داده بود

و درون چه نگه می‌کرد

قصه و داستان روایت می‌کند که رستم بدون شک اگر اراده می‌کرد، می‌توانست با تیر و کمانش شغاد ناجوانمرد را به همان درختی که زیرش ایستاده بود و به آن تکیه داده بود، بدوزد (همان‌طور که در نهایت این کار را کرد).

قصه می‌گوید:

این برایش سخت آسان بود و ساده بود.

همچنان که می‌توانست او اگر می‌خواست

کان کمند شصت خم خویش بگشاید

و بیندازد به بالا بر درختی گیره ای، سنگی و فراز آید

داستان می‌گوید که کشتن شغاد برای رستمِ پهلوان بسیار ساده و راحت بود؛ همان‌طور که اگر می‌خواست، می‌توانست کمندِ (طنابِ) بلند خود را باز کند و آن را به شاخه درخت، گیره یا سنگی در بالای چاه بیندازد و خود را از چاه بیرون بکشد و نجات یابد.

ور بپرسی راست گویم راست

قصّه بی شک راست می‌گوید

می‌توانست او اگر می‌خواست

لیک…

و اگر حقیقت را از من بپرسی، به تو می‌گویم که قصه واقعاً راست می‌گوید. رستم اگر می‌خواست، قطعا می‌توانست خودش را نجات دهد، اما... (ترجیح داد بمیرد و تن به زندگی در دنیای پر از ناجوانمردی و پستی ندهد).

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: گذر سیاوش از آتش

محتوا مورد پسند بوده است ؟

2 - 1 رای