آیا چیزی در مخیلۀ آدمی میگنجد که قلم بتواند آن را بنگارد،
اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟
آیا در خیال و اندیشۀ انسان چیز تازهای وجود دارد که قلم بتواند آن را بنویسد، اما روح صادق و راستگوی من آن را برای تو ننوشته و بیان نکرده باشد؟ (یعنی تمام احساسات و حرفهای عاشقانۀ ممکن را قبلاً برایت نوشتهام).
چه حرف تازهای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازهای برای نوشتن
که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟
دیگر هیچ حرف یا نوشتهی جدیدی باقی نمانده است که بتوانم با آن عمق عشقِ خودم را به تو نشان دهم یا ویژگیها و صفاتِ خوب و باارزش تو را توصیف کنم.
هر روز باید ذکری واحد را مکرِّر بخوانم
و آنچه را قدیمی است، قدیمی ندانم که تو از آن منی، و من از آن تو درست مانند نخستین باری که نام زیبای تو را تلاوت کردم.
من ناگزیرم هر روز یک حرف تکراری را مانند یک دعا با خودم مرور کنم و این حرفِ قدیمی را کهنه فرض نکنم؛ آن حرف این است: «تو متعلق به من هستی و من متعلق به توام». این جمله برای من دقیقاً به همان تازگی و طراوتِ روز اولی است که نام زیبای تو را عاشقانه بر زبان آوردم.
این گونه است که عشق جاودانی، همواره معشوق را جوان میبیند.
و نه توجهی به گرد و غبار و جراحات پیری دارد
و نه اهمیتی به چین و شکن های ناگزیر سالخوردگی می دهد.
عشقِ واقعی و همیشگی اینگونه است که عاشق همیشه معشوق خود را جوان، زیبا و شاداب میبیند. در عشقِ واقعی، عاشق به آثارِ تلخ گذر زمان، آسیبهای دوران پیری و چین و چروکهای اجتنابناپذیرِ صورت که به خاطر افزایش سن ایجاد میشود، هیچ اهمیتی نمیدهد.
بلکه همواره عشق قدیم را موضوع صحیفۀ شعر خود میگرداند.
و نخستین احساس عشق را در جایی می جوید که خود در آنجا به دنیا آمده است،
همان جا که شاید اینک دست زمان و صورت ظاهرش، مرده نشانش بدهند.
بلکه عاشقِ واقعی همیشه همان عشقِ پاک روزهای اول را موضوعِ اصلی اشعار و نوشتههای خود قرار میدهد. او به دنبالِ یافتنِ همان احساسِ ناب و اولیه عشق در درون قلبی میگردد که عشق برای اولین بار در آنجا متولد شده است؛ حتی اگر گذشت زمان، روزگارِ طولانی و ظاهرِ پیر و فرسودهاش، به ظاهر او را بیجان، کهنسال و مرده نشان دهد. (عشق واقعی بر ظاهرِ پیر غلبه میکند و باطن انسان را همیشه جوان نگه میدارد).