1) آیا چیزی در مخیلۀ آدمی میگنجد که قلم بتواند آن را بنگارد،
اما جان صادق من آن را برای تو ترسیم نکرده باشد؟
2) چه حرف تازهای برای گفتن مانده است یا چه چیز تازهای برای نوشتن
که بتواند عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند؟
3) هر روز باید ذکری واحد را مکرِّر بخوانم
و آنچه را قدیمی است، قدیمی ندانم که تو از آن منی، و من از آن تو درست مانند نخستین باری که نام زیبای تو را تلاوت کردم.
4) این گونه است که عشق جاودانی، همواره معشوق را جوان میبیند.
5) و نه توجهی به گرد و غبار و جراحات پیری دارد
و نه اهمیتی به چین و شکن های ناگزیر سالخوردگی می دهد.
6) بلکه همواره عشق قدیم را موضوع صحیفۀ شعر خود میگرداند.
7) و نخستین احساس عشق را در جایی می جوید که خود در آنجا به دنیا آمده است،
همان جا که شاید اینک دست زمان و صورت ظاهرش، مرده نشانش بدهند.
1) هیچ چیزی نیست که در ذهن انسان بگنجد و قلم بتواند آن را بنویسد؛ ولی جان و روح صادق من، آن را برای تو ننوشته باشد و به تصویر نکشیده باشد؟ (من عاشقم و همه توانم را به کار می گیرم تا بتوانم با قلم خود تخیّلات خود را برای تو بیان کنم و آنچه
را لازم است برایت بنویسم.)
2) حرف تازهای برای گفتن نمانده است و چیز تازهای برای نوشتن نیست و دیگر هیچ سخنی که بتواند عشق مرا و یا خوبیهای ارزشمند تو را، به تو نشان بدهد، نیست. (تمام گفتنی ها را در باب عشق برای تو بیان کرده ام.)
3) با گفتن این ذکر (این سخن) که تو از آن منی و من از آنِ تو من، عشق را از قدیم بودن خارج میکنم. هر روز هم بگوییم عاشق هم هستیم، تکرار آن شکوه و زیبایی آن را از بین نمیبرد، ابراز عشق قدیمی و کهنه نمیشود و طراوت دارد، درست مثل
روز اول نام تو را عاشقانه صدا میزنم.
4) عشق جاودان، در پی ظاهر نیست، اینگونه عاشق همیشه معشوق را جوان میبیند. نفس و باطن عشق زیباست.
5) عاشق به نواقص و عیبهای معشوق اهمیتی نمی دهد و در پی ظاهر نیست.
6) بلکه معشوق همیشه عشق دیرینۀ را موضوع کتاب شعر خود قرار میدهد.
7) عاشق اولین احساس عشق را در جایی می جوید که خود در آنجا متولد شده است و در طلب عشق قدیمی است، همانجایی که شاید حالا گذر زمان (سن تقویمی) و چهره ظاهرش، آن را پیر نشان بدهد.