ذوالنّون مصری پادشاهی را گفت: «شنیده ام فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیّت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد.» گفت: «روزی سزای او بدهم.»
گفت: «بلی، روزی سزای او بدهی که مال از رعیّت تمام ستده باشد. پس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیّت را چه سود دارد؟»
پادشاه خجل گشت و دفعِ مضرّتِ عامل بفرمود در حال.
سر گرگ باید هم اوّل برید
نه چون گوسفندانِ مردم درید
ذوالنّون مصری به پادشاهی گفت: «شنیده ام که فلان شخصی را که به فلان سرزمین فرستاده ای مال مردم را به زور می گیرد و ظلم می کند.» گفت: «روزی سزای کارش را خواهم داد (مجازاتش خواهم کرد)»
گفت: «بله، روزی مجازاتش می کنی که تمامی مال و اموال مردم را گرفته باشد. سپس به زور از او آن اموال را می گیری و در خزانه قرار می دهی، با این حال مردم چه سودی خواهند برد؟»
پادشاه خجالت کشید و فوراً آن شخص ظالم را برکنار کرد.
سر گرگ را باید همان اوّل برید نه زمانی که همه گوسفندان مردم را بکُشد. (منظور این است که باید جلوی ضرر را همان اوّل گرفت. یا عامل فساد را باید ابتدای کار بر کنار (یا رسوا کرد).