جواب ابحث العلمیه صفحه 49 درس 3 عربی دهم انسانی (مطَرَُ السَّمَكِ)
تعداد بازدید : 91.27Mپاسخ ابحث العلمیه صفحه 49 عربی دهم انسانی
-گام به گام ابحث العلمیه صفحه 49 درس مطَرَُ السَّمَكِ
-ابحث العلمیه صفحه 49 درس 3
-شما در حال مشاهده جواب ابحث العلمیه صفحه 49 عربی دهم انسانی هستید. ما در تیم مای درس، پاسخنامههای کاملاً تشریحی و استاندارد را مطابق با آخرین تغییرات کتاب درسی 1404 برای شما گردآوری کردهایم. اگر به دنبال بهروزترین پاسخها برای این صفحه هستید و میخواهید بدون نیاز به اتصال به اینترنت، علاوه بر پاسخهای گام به گام، به گنجینهای از مطالب درسی دسترسی پیدا کنید، حتماً اپلیکیشن مایدرس را نصب نمایید.
📥 دانلود اپلیکیشن مایدرس
برای دسترسی آفلاین، سریع و بدون نیاز به اینترنت به گنجینهای از گامبهگامها و نمونه سوالات، اپلیکیشن را نصب کنید.
اِبحَثْ عَن قِصَّةٍ قَصيرَةٍ بِاللُّغَةِ الْعَرَبيَّةِ في الْإنتِرنِت أَوْ مَجَلَّةٍ أَوْ کِتابٍ وَ تَرجِمْها إلَی الْفارِسيَّةِ، مُستَعيناً بِمُعجَمٍ عَرَبيٍّ - فارِسيٍّ.
به دنبال یک قصه کوتاه به زبان عربی در اینترنت یا مجله یا کتاب بگردید و آن را به کمک فرهنگ لغت عربی به فارسی ترجمه کنید.
1 داستان حضرت یوسف
وَلَدَ يُوسُفَ و كان لَه 11 أخاً، ولكِنَّه كان الوَلَدُ المُحبِبِ لَدَيَّ أبوه، و كانَ يُحِبُّه حَبّاً جَمّاً، و في لَيلَةِ مِنَ الأيّامِ رأي سَيِّدَنا يوسُفَ في مَنامِه أحدَ عَشَرَ كَوكَباً و الشَّمسَ و القَمَرَ لَه ساجِدين، فَإستَيقَظُ سَيِّدَنا يوسُفش عليهِ السَّلام و بَدأ يَقُصُّ رُؤياه عَلي والِدَه، فَنَصَحُه والِدَه ألا يقُصُّ هذه الرُّؤيا عَلي إخواتِهِ حتَّي لا تَزدادُ غَيرَتِهِم مِن سَيِّدِنا يوسُفَ عَليهِ السَّلام خَوفاً عَليه، ولكنَّ الشَّيطانَ قَد وَسوَسَ لِإخّوَةِ يوسُفَ فَإجتَمِعوا عَلي أن يُلقَوه في غياباتِ الجُبَّ، و دَبِّروا ذلك فذَهَبوا إلي أبوهُم يَطلِبونَ مِنهُ أن يَترُك لَهُم يوسُفَ يَلعَبُ مَعَهم، و قد وَعَدوهُ أن يُحافِظوا عليه و يَعتنوا به، و عِندَما وصِلوا إلي المَكانِ الَّذي دَبَّروهُ لإلقاءِ سَيِّدِنا يوسُفَ، فَعَلوا ما اتَّفَقوا عَليه و ألقوهُ في البِئرِ، و رَجَعوا إلي أبوهم قائِلين ان الذِّئبَ أكُلَه و قاموا بِوَضعِ دَم كَذَّبَ عَلي قَميصِهِ حَتَّي يَصدِقُ أبوه.
هنگامی که یوسف متولد شد 11 برادر داشت اما او فرزند دوست داشتنی نزد پدرش بود و بسیار او را دوست می داشت و یک شب یوسف در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را دید که به او سجده می کنند، پس حضرت یوسف از خواب برخاست و خوابش را برای پدرش تعریف کرد. پدرش او را نصیحت کرد تا این خوابش را برای برادرانش تعریف نکند تا بر او حسادت نکنند. اما شیطان برادران یوسف را وسوسه کرد و آنها تصمیم گرفتند که او را در چاه بیندازند و برای آن نقشه کشیدند و نزد پدرشان رفتند و از او خواستند که بگذارد یوسف با آنها بازی کند، به او قول دادند که از او حفاظت کنند و به او توجه کنند، زمانی که به مکانی که نقشه کشیده بودند رسیدند کاری که می خواستند را انجام دادند و او را در چاه انداختند و نزد پدرشان برگشتند و گفتند گرگ او را خورد و خونی دروغین روی پیراهنش ریختند تا پدرش باور کند.
2 مورچه و قطره عسل (النملة و قطرة العسل)
سَقَطَتْ قَطْرَةُ عَسَلٍ عَلَى الْأَرْضِ، فَجاءَتْ نَمْلَةٌ صَغيرَةٌ وَ ذاقَتِ الْعَسَلَ، ثُمَّ أرادَتِ الذَّهابَ لکِنَّ طَعْمَ الْعَسَلِ کانَ لَذيذًا جِدّاً، فَرَجَعَتْ وَ غاصَتْ في وَسَطِ الْقَطْرَةِ لِتَأْکُلَ أَکثَرَ. فَلَمّا شَبِعَتْ وَ أرادَتِ الْخُروجَ، لَمْ تَسْتَطِعْ لِأَنَّ قَوائِمَها لَصِقَتْ بِالْعَسَلِ وَ ماتَتْ في تِلْکَ الْقَطْرَةِ.
یک قطره عسل روی زمین افتاد، پس مورچهی کوچکی آمد و عسل را چشید، سپس خواست که برود اما طعم عسل بسیار لذیذ بود، پس بازگشت و در میان قطره فرو رفت تا بیشتر بخورد. هنگامی که سیر شد و خواست خارج شود، نتوانست؛ زیرا پاهایش به عسل چسبید و در همان قطره مُرد.
3 کلاغ تشنه (الغراب العطشان)
کانَ هُناکَ غُرابٌ عَطشانُ، وَجَدَ جَرَّةً فيها قَليلٌ مِنَ الْماءِ. لَمْ یَقْدِرِ الْغُرابُ أنْ یَشْرَبَ لِأَنَّ عُنُقَ الْجَرَّةِ ضَیِّقٌ. فَکَّرَ الْغُرابُ ثُمَّ بَدَأَ یَرْمِي الْحِجارَةَ الصَّغيرَةَ داخِلَ الْجَرَّةِ. ارْتَفَعَ الْماءُ إلَى الْأَعْلَى، فَشَرِبَ الْغُرابُ وَ طارَ فَرِحاً.
کلاغ تشنهای بود، کوزهای را یافت که در آن کمی آب بود. کلاغ نتوانست بنوشد زیرا دهانهی کوزه تنگ بود. کلاغ فکر کرد و سپس شروع به انداختن سنگهای کوچک به داخل کوزه کرد. آب به سمت بالا آمد، پس کلاغ نوشید و با شادمانی پرواز کرد.
4 چوپان دروغگو (الراعي الْکذّاب)
کانَ راعي غَنَمٍ یَصْرُخُ: «الذِّئبُ! الذِّئبُ! أَنْقِذوني!» فَجاءَ النّاسُ لِمُساعَدَتِهِ لکِنَّهُم لَمْ یَجِدوا شَیئاً، وَ ضَحِکَ الرّاعي عَلَیهِم. وَ في یَومٍ مِنَ الْأَیّامِ، جاءَ الذِّئبُ حَقِیقَةً، فَصَرَخَ الرّاعي طالِباً لِلْمُساعَدَةِ، لکِنَّ النّاسَ لَمْ یُصَدِّقوهُ وَ أکَلَ الذِّئبُ الْغَنَمَ.
چوپانی فریاد میزد: «گرگ! گرگ! مرا نجات دهید!» مردم برای کمک به او آمدند اما چیزی نیافتند و چوپان به آنها خندید. روزی از روزها، گرگ واقعاً آمد، پس چوپان فریاد زد و درخواست کمک کرد، اما مردم او را باور نکردند و گرگ گوسفندان را خورد.
مای درس ، برترین اپلیکیشن کمک درسی ایران
پوشش تمام محتواهای درسی پایه چهارم تا دوازدهم- آزمون آنلاین تمامی دروس
- گام به گام تمامی دروس
- ویدئو های آموزشی تمامی دروس
- گنجینه ای از جزوات و نمونه سوالات تمامی دروس
- فلش کارت های آماده دروس
- گنجینه ای جامع از انشاء های آماده
- آموزش جامع آرایه های ادبی، دستور زبان، قواعد زبان انگلیسی و ... ویژه





