با توجّه به متن زير، جمله های درست و نادرست را معلوم کنيد.
حامِدٌ وَلَدٌ ذَکيّ وَ هوَ فِي الْخامِسَةَ عَشْرَةَ مِنَ الْعُمرِ. هوَ يَکتُبُ واجِباتِهِ الْمَدرَسيَّةَ مَساءً. يَنهَضُ صَباحاً فِي السّاعَةِ السّادِسَةِ إِلاّ رُبْعاً وَ بَعدَ الصَّلاةِ يَتَناوَلُ فَطورَە فِي السّاعَةِ السّادِسَةِ وَ النِّصفِ. في يَومٍ مِنَ الأَيّامِ اشْتَرَی والِدُه حاسوباً لَهُ وَ سَمَحَ لَهُ بِالدُّخولِ فِي الِإنتِرنِت في أَوقاتِ الْفَراغِ. فَرِحَ حامِدٌ بِهذِە الْهَديَّةِ. بَعدَ مُدَّةٍ سافَرَ والِدُە وَ والِدَتُهُ لِمُهِمَّةٍ إِداريَّةٍ لِمُدَّةِ يَومَينِ. قالَ حامِدٌ لأَبيهِ وَ أُمِّهِ: «سَأَبْحَثُ بَحْثاً عِلميّاً فِي الإِنترنت.»
جَلَسَ حامِدٌ خَلْفَ الْحاسوبِ وَ لَعِبَ ساعاتٍ کَثيرَةً وَ فِي الْيَومِ التّالي نَهَضَ فِي السّاعَةِ السّابِعَةِ إِلاّ رُبعاً. ما أَکَلَ الْفَطورَ وَ ما غَسَلَ وَجْهَهُ وَ خَرَجَ مِنَ الْبَيتِ وَ رَکِبَ حافِلَةَ الْمَدرَسَةِ.
کانَ حامِدٌ يَشعُرُ بِالنَّومِ فِي الصَّفِّ. فَجْأَةً سَمِعَ صَوتَ الْمُعَلِّمِ: «أُريدُ مُشاهَدَةَ واجِباتِکُم.» فَتَحَ حامِدٌ حَقيبَتَهُ وَ فَهِمَ بِأَنَّ الدَّفتَرَ لَيْسَ لَهُ بَلْ لِأُختِهِ. نَدِمَ حامِدٌ وَ قالَ في نَفسِهِ: «يالَيتَني کُنتُ مُنَظَّماً!»
درست نادرست
1 اِشْتَرَی والِدُ حامِدٍ حاسوباً لَهُ.
2 حامِدٌ فِي الثّانيَةَ عَشَةَ مِنَ الْعُمرِ .
3 هوَ يَکتُبُ واجِباتِهِ الْمَدرَسيَّةَ ظُهراً.
4 بَحَثَ حامدٌ عَن مَوضوعٍ رياضيٍّ فِي الإِنتِرنِت.
5 سافَرَ والِدُهُ وَ والِدَتُهُ لِمُهِمَّةٍ إِداريَّةٍ لِمُدَّةِ شَهرَينِ .
حامد پسری باهوش است و او در سن پانزده سالگی عمرش است. او تکالیف مدرسه اش را عصر می نویسد. صبح در ساعت یک ربع مانده به شش بیدار می شود و بعد از نماز ساعت شش و نیم صبحانه می خورد. در روزی از روزها پدرش برای او رایانه ای خرید و به او اجازه داد که در اوقات فراغت وارد اینترنت شود. حامد با این هدیه خوشحال شد. پس از مدّتی پدر و مادرش برای یک مأموریت اداری به مدّت دو روز سفر کردند. حامد به پدر و مادرش گفت: «یک تحقیق علمی در اینترنت جست و جو خواهم کرد.»
حامد پشت رایانه نشست و ساعات زیادی بازی کرد و در روز بعد ساعت یک ربع به هفت بیدار شد. صبحانه نخورد و صورتش را نشست و از خانه خارج شد و سوار اتوبوس مدرسه شد.
حامد در کلاس احساس خواب آلودگی می کرد. ناگهان صدای معلّم را شنید: «می خواهم تکالیفتان را ببینم.» حامد کیفش را باز کرد و فهمید که همانا دفتر مالِ او نیست بلکه مالِ خواهرش است. حامد پشیمان شد و با خودش گفت: «ای کاش من منظّم بودم.»
1 پدر حامد برای او رایانه ای خرید.
«درست»
2 حامد در سن 12 سالگی است.
«نادرست»
3 او تکالیف مدرسه اش را ظهر می نویسد.
«نادرست»
4 حامد در اینترنت مسئله ای ریاضی را جست و جو می کرد.
«نادرست»
5 پدر و مادرش برای یک مأموریت اداری به مدّت دو ماه سفر کردند.
«نادرست»