برای کودکی که ناچار است همیشه از چرخک (صندلی چرخدار) استفاده کند، یک داستان کوتاه با موضوع تابآوری، تحمّل و امید بنویسید.
پرتاب امید
آریا عاشق صدای برخورد توپ بسکتبال به زمین بود. هر روز عصر، بچههای محله را از کنار زمین بازی تماشا میکرد که میدویدند، میپریدند و توپ را در سبد میانداختند. او هم دلش میخواست بازی کند، اما چرخکش همیشه کنار زمین متوقف میشد. گاهی با خودش فکر میکرد: «کاش پاهای من هم مثل دستهایم قوی بودند.»
یک روز تصمیم گرفت دیگر فقط تماشاچی نباشد. او با خودش گفت: «من نمیتوانم بدوم، اما میتوانم پرتاب کنم!» فردای آن روز، با توپ بسکتبالی که پدرش برایش خریده بود، به کنار زمین رفت. اولین پرتابهایش حتی به تخته هم نمیرسید. دستهایش زود خسته میشد و گاهی ناامید میشد (تحمل)، اما دست از کار نکشید. هر روز، نیم ساعت، فقط پرتاب کردن را تمرین میکرد.
یک هفته بعد، در حال تمرین بود که توپ از دست یکی از بچهها در رفت و به سمت آریا قل خورد. ساسان، همکلاسیاش، فریاد زد: «آریا، بندازش!»
آریا به جای اینکه توپ را پاس بدهد، لحظهای مکث کرد. به سبد نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و با تمام قدرتی که در دستانش جمع شده بود، توپ را پرتاب کرد. توپ با یک قوس زیبا در هوا چرخید و... «تق!»، مستقیم وارد سبد شد.
همهی بچهها با دهان باز به او نگاه کردند. سکوت زمین را فرا گرفته بود. بعد از چند لحظه، صدای تشویق آنها بلند شد. آن روز، بچهها فهمیدند که برای بازی کردن، همیشه نیاز به دویدن نیست. از آن به بعد، آریا «پرتابکنندهی طلایی» تیمشان شد و با شوتهای دقیقش، امتیازهای زیادی گرفت. آریا فهمید که محدودیتهایش مهم نیستند، مهم قدرتی است که در درونش پیدا کرده بود (تابآوری). حالا هر پرتاب او، پرتابی پر از امید بود.