مای درس دانلود اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی شعر صفحه 28 درس 3 فارسی یازدهم

پایه یازدهم ریاضی فارسی یازدهم فصل 3: در امواج سند

به مغرب، سینه‌مالان قرص خورشید

نهان می‌گشت پشت کوهساران

هنگام غروب، خورشید با حالت خستگی و ناتوانی (مانند کسی که سینه‌خیز می‌رود) در پشت کوه‌ها پنهان می‌شد.

فرو می‌ریخت گردی زعفران رنگ

به روی نیزه‌ها و نیزه‌داران

نور زرد و سرخ‌رنگ غروب (مانند گرد زعفران)، بر روی نیزه‌ها و سربازان نیزه‌دار می‌تابید.

ز هر سو بر سواری غلت می‌خورد

تن سنگین اسبی تیرخورده

در میدان جنگ، از هر طرف بدن سنگین اسب‌های تیرخورده بر روی سوارکارانشان می‌افتاد.

به زیر باره می‌نالید از درد

سوارِ زخم‌دارِ نیم‌مرده

سوارکاران زخمی و نیمه‌جان، در زیر بدن اسب‌های خود (باره) از شدت درد ناله می‌کردند.

نهان می‌گشت روی روشن روز

به زیر دامن شب در سیاهی

روشنایی روز کم‌کم از بین می‌رفت و تاریکی شب همه‌جا را فرا می‌گرفت.

در آن تاریک شب می‌گشت پنهان

فروغ خرگه خوارزمشاهی

در آن شب تاریک، شکوه و عظمت پادشاهی خوارزمشاهیان نیز در حال نابودی و افول بود.

به خوناب شفق در دامن شام

به خون آلوده، ایران کهن دید

جلال‌الدین خوارزمشاه در سرخیِ خونینِ غروب آفتاب، سرزمین کهن ایران را غرق در خون و نابودی دید.

در آن دریای خون، در قرص خورشید

غروب آفتاب خویشتن دید

او در آن میدان جنگ که مانند دریای خون بود و در چهره‌ی خورشیدِ در حال غروب، پایان کار و نابودی حکومت خود را مشاهده کرد.

چه اندیشید آن دم، کس ندانست

که مژگانش به خون دیده تر شد

هیچ‌کس نفهمید که در آن لحظه به چه چیزی فکر کرد که چشمانش پر از اشکِ خونین (گریه‌ی شدید ناشی از غم) شد.

چو آتش در سپاه دشمن افتاد

ز آتش هم کمی سوزنده‌تر شد

هنگامی که جلال‌الدین مانند آتش به جان سپاه دشمن (مغولان) افتاد، خشم و حمله‌ی او حتی از آتش هم سوزان‌تر و نابودکننده‌تر بود.

در آن باران تیر و برق پولاد

میان شام رستاخیز می‌گشت

در آن میدان نبرد که تیرها مانند باران می‌باریدند و شمشیرهای فولادی می‌درخشیدند، آن شب تاریک مانند روز قیامت هولناک بود و او در میان این معرکه می‌جنگید.

در آن دریای خون، در دشت تاریک

به دنبال سر چنگیز می‌گشت 

جلال‌الدین در آن بیابان تاریک و پر از خون، به دنبال چنگیزخان مغول می‌گشت تا او را بکشد.

بدان شمشیر تیز عافیت‌سوز

در آن انبوه، کار مرگ می‌کرد

او با آن شمشیر تیز و نابودکننده‌ی خود، در میان لشکر انبوه دشمن، وظیفه‌ی عزرائیل و مرگ را انجام می‌داد (دشمنان را پیاپی می‌کشت).

ولی چندان که برگ از شاخه می‌ریخت

دو چندان می‌شکفت و برگ می‌کرد

اما هر چه از سربازان دشمن می‌کشت (مانند ریختن برگ درخت در پاییز)، تعداد بیشتری به جای آن‌ها اضافه می‌شدند (لشکر دشمن تمام‌نشدنی بود).

میان موج می‌رقصید در آب

به رقص مرگ، اخترهای انبوه

تصویر ستاره‌های فراوان آسمان در میان امواج آبِ رودخانه می‌لرزید؛ گویی ستاره‌ها در حال انجام رقص مرگ بودند.

به رود سند می‌غلتید بر هم

ز امواج گران، کوه از پی کوه

امواج بزرگ و سنگینِ رودخانه‌ی سِند، مانند کوه‌هایی پی‌درپی روی هم می‌غلتیدند و خروشان بودند.

خروشان، ژرف، بی‌‌پهنا، کف‌آلود

دل شب می‌درید و پیش می‌رفت

رودخانه‌ی سند با حالتی پرخروش، عمیق، بسیار پهناور و کف‌آلود، تاریکی شب را می‌شکافت و به مسیر خود ادامه می‌داد.

از این سد روان، در دیده‌ی شاه

ز هر موجی هزاران نیش می‌رفت

دیدن این رودخانه‌ی خروشان (که مانند سدی در برابر پیشروی او بود)، مثل هزاران خنجر و نیش بر چشم و جان پادشاه (جلال‌الدین) فرو می‌رفت.

ز رخسارش فرو می‌ریخت اشکی

بنای زندگی بر آب می‌دید

از چهره‌ی جلال‌الدین اشک می‌ریخت؛ زیرا تمام پایه‌های زندگی و حکومت خود را نابودشده و بر باد رفته می‌دید.

در آن سیماب‌گون امواج لرزان

خیال تازه‌ای در خواب می‌دید

او با نگاه کردن به امواج لرزان و جیوه‌ای‌رنگِ رودخانه، نقشه و فکر جدیدی برای آینده در سر می‌پروراند.

به یاری خواهم از آن سوی دریا

سوارانی زره‌پوش و کمان‌گیر

با خود می‌گفت: از آن طرف رودخانه (کشور هند) سوارکارانی جنگاور و تیرانداز به کمک خواهم گرفت.

دمار از جان این غولان کشم سخت

بسوزم خانمان‌هاشان به شمشیر

تا این دشمنان دیوصفت (مغولان) را به سختی نابود کنم و با قدرت شمشیرم سرزمین و خان و مانشان را به آتش بکشم.

شبی آمد که می‌باید فدا کرد

به راه مملکت، فرزند و زن را

شبِ سختی فرا رسید که پادشاه مجبور بود برای نجات کشور، همسر و فرزندان خود را فدا کند (اشاره به غرق کردن خانواده‌اش در رود سند برای نیفتادن به دست مغول‌ها).

به پیش دشمنان اِستاد و جنگید

رهاند از بند اهریمن، وطن را

در برابر دشمنان ایستادگی کرد و جنگید تا کشور را از دست این شیاطین (مغول‌ها) نجات دهد.

شبی را تا شبی با لشکری خُرد

ز تن‌ها سر، ز سرها خُود افکند

او با لشکر کوچک خود، یک شبانه‌روز دلاورانه جنگید و سرهای زیادی را از تن جدا کرد و کلاه‌خودهای فراوانی را بر زمین انداخت.

چو لشکر گرد بر گردِش گرفتند

چو کشتی، بادپا در رود افکند!

هنگامی که سربازان دشمن او را کاملاً محاصره کردند، اسبِ تندروِ خود را مانند یک کشتی به داخل رودخانه‌ی خروشان انداخت.

چو بگذشت، از پسِ آن جنگ دشوار

از آن دریای بی‌‌پایاب، آسان

وقتی که پس از آن جنگ سخت، به راحتی از آن رودخانه‌ی عمیق و بی‌انتها عبور کرد و نجات یافت...

به فرزندان و یاران گفت چنگیز

که گر فرزند باید، باید این سان!

چنگیزخان مغول (با دیدن این حد از دلاوری و شجاعت او) به فرزندان و یارانش گفت: «اگر کسی فرزندی می‌خواهد، فرزند باید این‌گونه شجاع و بی‌باک باشد!».

به پاس هر وجب خاکی از این مُلک 

چه بسیار است، آن سرها که رفته!

برای حفظ و دفاع از هر وجب از خاک این سرزمین (ایران)، انسان‌های بزرگ و جان‌های بسیاری فدا شده‌اند.

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک

خدا داند چه افسرها که رفته!

تنها خدا می‌داند که از روی عشق به وطن (مستی)، چه پادشاهان، سرداران و افسران بزرگی جان خود را فدای این خاک کرده‌اند.

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: قاضی بُست

محتوا مورد پسند بوده است ؟

5 - 1 رای