مای درس دانلود اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی شعر صفحه 122 درس 14 فارسی دوازدهم

پایه دوازدهم تجربی فارسی دوازدهم فصل 14: سی مرغ و سیمرغ

مجمعی کردند مرغان جهان

آنچه بودند آشکارا و نهان

پرندگان جهان، چه آن‌هایی که شناخته شده بودند و چه آن‌هایی که پنهان و ناشناخته بودند، دور هم جمع شدند.

جمله گفتند این زمان در روزگار

نیست خالی هیچ شهر از شهریار

همگی گفتند که در این زمانه، هیچ شهر و سرزمینی بدون پادشاه و فرمانروا نیست.

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست

بیش از این بی شاه بودن راه نیست

چگونه ممکن است که سرزمین ما پرندگان شاهی نداشته باشد؟ دیگر بیشتر از این نمی‌توان بدون پادشاه زندگی کرد.

هدهد که پرندۀ دانایی بود و افسری بر سر داشت، گفت: «ای یاران، من بیشتر از همۀ شما جهان را گشته‌ام و از اطراف و اکناف گیتی آگاهم. ما پرندگان را نیز پیشوا و شهریاری است. من او را می‌شناسم. نامش سیمرغ است و در پس کوه قاف، بلندترین کوه روی زمین، بر درختی بلند آشیان دارد.

هدهد که پرنده‌ای دانا بود و تاجی بر سر داشت، گفت: «ای دوستان، من بیشتر از همه شما در جهان سفر کرده‌ام و از تمام نقاط دنیا باخبرم. ما پرندگان هم پیشوا و پادشاهی داریم. من او را می‌شناسم. نامش سیمرغ است و در پشت کوه قاف، که بلندترین کوه زمین است، بر روی درختی بلند لانه دارد.

در خرد و بینش، او را همتایی نیست؛ از هر چه گمان توان کرد زیباتر است. با خردمندی و زیبایی، شکوه و جلالی بی مانند دارد و با خرد و دانش خود، آنچه خواهد تواند.

او در عقل و آگاهی بی‌نظیر است و از هر چیزی که بتوان تصور کرد، زیباتر است. او با خرد و زیبایی‌اش، شکوه و عظمتی بی‌همتا دارد و با دانش و آگاهی خود، هر کاری که بخواهد می‌تواند انجام دهد. 

سنجش نیروی او در توان ما نیست. چه کسی می تواند ذرّه ای از خرد و شکوه و زیبایی او را دریابد؟ سالها پیش نیم شبی از کشور چین گذشت و پری از پرهایش بر این سرزمین افتاد. آن پر چنان زیبا بود که هر که آن را دید، نقشی از آن به خاطر سپرد. این همه نقش و نگار که در جهان هست، هر یک پرتوی از آن پر است! شما که خواستار شهریاری هستید. باید او را بجویید و به درگاه او راه یابید و بدو مهرورزی کنید. لیکن باید بدانید رفتن بر کوه قاف کار آسانی نیست.

ما توانایی درک و اندازه‌گیری قدرت او را نداریم. چه کسی می‌تواند حتی ذره‌ای از خرد، شکوه و زیبایی او را درک کند؟ سال‌ها پیش، در نیمه‌شبی، او از کشور چین عبور کرد و یکی از پرهایش در آن سرزمین افتاد. آن پر آن‌قدر زیبا بود که هر کس آن را دید، تصویری از آن در ذهن خود ثبت کرد. تمام این نقش و نگارها و زیبایی‌هایی که در جهان وجود دارد، بازتابی از همان یک پر است! شما که به دنبال پادشاه هستید، باید او را پیدا کنید، به درگاهش برسید و به او عشق بورزید. اما باید بدانید که رفتن به کوه قاف اصلا کار ساده‌ای نیست.».

شیرمردی باید این ره را شگرف

زان که ره دور است و دریا ژَرف ژرف

برای طی کردن این مسیر، انسانی بسیار شجاع و قدرتمند نیاز است؛ زیرا راه بسیار طولانی است و دریاهای سر راه، بسیار عمیق و خطرناک هستند.

پرندگان چون سخنان هدهد را شنیدند، جملگی مشتاق دیدار سیمرغ شدند و همه فریاد برآوردند که ما آماده ایم؛ ما از خطرات راه نمی هراسیم؛ ما خواستار سیمرغیم.

وقتی پرندگان حرف‌های هدهد را شنیدند، همگی مشتاق دیدن سیمرغ شدند و با صدای بلند گفتند که ما آماده‌ایم؛ ما از خطرات مسیر نمی‌ترسیم و سیمرغ را می‌خواهیم!.

هدهد گفت آری، آن که او را شناسد، دوری از او را تحمّل نتواند کرد و آنکه بدو رو آرد، بدو نتواند رسید.

هدهد گفت: «بله، کسی که سیمرغ را (به‌درستی) بشناسد، نمی‌تواند دوری او را تحمل کند و کسی که به سوی او حرکت کند (به دلیل عظمت و بی‌نهایت بودن سیمرغ) هرگز نمی‌تواند کاملاً به او برسد و ذاتش را درک کند.»

امٌا چون از خطرات راه، اندکی بیشتر سخن به میان آورد، برخی از مرغان از همراهی باز ایستادند و زبان به پوزش گشودند. بلبل گفت: من گرفتار عشق گلم. با این عشق، چگونه می توانم در جستجوی سیمرغ این سفر پر خطر را بر خود هموار کنم؟

اما وقتی هدهد کمی بیشتر درباره خطرات و سختی‌های مسیر صحبت کرد، بعضی از پرندگان از همراهی در این سفر منصرف شدند و شروع به عذرخواهی و بهانه‌تراشی کردند. بلبل گفت: «من اسیر و گرفتار عشق به گل هستم. با این عشق شدید، چگونه می‌توانم برای پیدا کردن سیمرغ، این سفر پر از خطر را به جان بخرم و تحمل کنم؟»

هدهد به بلبل پاسخ گفت مهرورزی تو بر گل کار راستان و پاکان است، امّا زیبایی محبوب تو چند روزی بیشتر نیست.

هدهد در جواب بلبل گفت: «عشق ورزیدن تو به گل، کار انسان‌های صادق و پاک است، اما زیبایی این معشوقِ تو (گل) ناپایدار است و بیشتر از چند روز دوام ندارد.»

گل اگرچه هست بس صاحب جمال

حسن او در هفته‌ای گیرد زوال 

اگرچه گل بسیار زیبا و خوش‌چهره است، اما زیبایی او دوامی ندارد و در عرض یک هفته از بین می‌رود و پژمرده می‌شود.

طاووس نیز چنین عذر آورد که من مرغ بهشتی ام. روزگاری دراز در بهشت به سر برده ام. مار با من آشنا شد؛ آشنایی با او سبب گردید که مرا از بهشت بیرون کنند. اکنون آرزویی بیش ندارم و آن این است که بدان گلشن خرّم بازگردم و در آن گلزار باصفا بیاسایم. مرا از این سفر معذور دارید که مرا با سیمرغ کاری نیست.

طاووس هم این‌گونه بهانه آورد که: «من پرنده‌ای اهل بهشت هستم و مدت زمان طولانی در بهشت زندگی کرده‌ام. مار با من دوست شد و همین دوستی باعث شد که مرا از بهشت اخراج کنند. الان هیچ آرزویی جز این ندارم که دوباره به آن باغ سرسبز و خرم (بهشت) برگردم و در آنجا با آرامش زندگی کنم. مرا از این سفر معاف کنید، زیرا من کاری با سیمرغ ندارم.»

هدهد پاسخ گفت بهشت جایگاهی خرّم و زیباست؛ امّا زیبایی بهشت نیز پرتوی از جمال سیمرغ است. بهشت در برابر سیمرغ چون ذرّه در برابر خورشید است.

هدهد در پاسخ به طاووس گفت: «بهشت مکان سرسبز و زیبایی است، اما تمام زیبایی بهشت تنها بازتاب و پرتو کوچکی از زیبایی و عظمت سیمرغ (خداوند) است. بهشت در مقایسه با سیمرغ، مانند ذره‌ای غبار و ناچیز در برابر خورشیدِ عظیم است.»

هر که داند گفت با خورشید راز

کی تواند ماند از یک ذرّه باز

کسی که بتواند با خورشید (نماد سیمرغ/خداوند) هم‌صحبت شود و به مقام والایی برسد، چگونه ممکن است خود را به یک ذره ناچیز (نماد بهشت و لذات آن) محدود و سرگرم کند؟

آن گاه باز شکاری که شاهان او را روی شست می نشاندند و با خویشتن به شکار می بردند چنین گفت من بسیار کوشیده ام تا روی دست شاهان جا گرفته ام. پیوسته با انسان بوده ام و برای آنان شکار کرده ام. چه جای آنست که چندین شاهان بگذارم و در بیابانهای بی آب و علف در جستجوی سیمرغ سرگردان شوم؟ آن به که مرا نیز معاف کنید.

سپس پرنده «باز شکاری» (که پادشاهان او را روی انگشت شست خود می‌نشاندند و با خود به شکار می‌بردند) این‌طور گفت: «من تلاش و زحمت زیادی کشیده‌ام تا توانسته‌ام به جایگاهِ نشستن بر روی دست پادشاهان برسم. پیوسته با آن‌ها بوده‌ام و برایشان شکار کرده‌ام. چه جایگاهی دارد (اصلاً منطقی نیست) که من دست پادشاهان را رها کنم و برای پیدا کردن سیمرغ در بیابان‌های خشک و بی‌آب‌وعلف آواره و سرگردان شوم؟ پس بهتر است که مرا هم از این سفر معاف کنید.»

بعد از آن مرغان دیگر سر به سر

عذرها گفتند مشتی بی خبر

پس از آن، بقیه پرندگان (که گروهی بی‌خبر و ناآگاه بودند) یکی‌یکی شروع به بهانه‌تراشی و عذرخواهی کردند تا در این سفر همراه نشوند.

امّا هدهد دانا یک یک آنان را پاسخ گفت و عذرشان را رد کرد و چنان از شکوه و خرد و زیبایی سیمرغ سخن راند که مرغان جملگی شیدا و دلباخته گشتند؛ بهانه ها یکسو نهادند و خود را آماده ساختند تا در طلب سیمرغ به راه خود ادامه دهند و به کوه قاف سفر کنند.

اما هدهد که پرنده‌ای دانا بود، به تک‌تک آن‌ها پاسخ داد و بهانه‌ها و دلیل‌هایشان را رد کرد و نپذیرفت. او آن‌چنان با زیبایی و جذابیت از عظمت، عقل و شکوه سیمرغ حرف زد که همه پرندگان عاشق و شیفته او شدند؛ تمام بهانه‌ها را کنار گذاشتند و آماده شدند تا برای رسیدن به سیمرغ، در این مسیر به راه خود ادامه دهند و به سمت کوه قاف حرکت کنند.

آن گاه اندیشیدند که در پیمودن راه و در هنگام گذشتن از دریاها و بیابانها، راهبر و پیشوایی باید داشته باشند. آن گاه برای انتخاب رهبر و پیشوا که در راه، آنان را رهنمون شود، قرعه زدند. قضا را قرعه به نام هدهد افتاد. پس بیش از صد هزار مرغ به دنبال هدهد به پرواز درآمدند. راه بس دور و دراز و هراسناک بود. هر چه می رفتند پایان راه پیدا نبود.

پرندگان با خود فکر کردند که در این مسیر طولانی و هنگام گذشتن از دریاها و بیابان‌ها، قطعا به یک راهنما و رهبر نیاز دارند. بنابراین برای انتخاب کسی که بتواند رهبری و راهنمایی آن‌ها را بر عهده بگیرد، قرعه‌کشی کردند. دست بر قضا، قرعه به نام هدهد افتاد. در نتیجه، بیشتر از صدهزار پرنده به دنبال هدهد شروع به پرواز کردند. مسیری بسیار طولانی و ترسناک پیش روی آن‌ها بود؛ هرچه می‌رفتند و پرواز می‌کردند، این راه هیچ پایانی نداشت.

هدهد به مهربانی به همه جرات می‌داد اما دشواری‌های راه را پنهان نمی‌ساخت.

هدهد با مهربانی به همه پرندگان جرات و امید می‌داد، اما سختی‌ها و مشکلات راه را نیز از آن‌ها پنهان نمی‌کرد. 

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

هدهد گفت: ما در مسیر خود هفت مرحله و بیابانِ سخت (هفت وادی عرفان) را پیش رو داریم؛ زمانی که از این هفت مرحله عبور کنی، به درگاه سیمرغ (خداوند) خواهی رسید.

وانیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

هیچ‌کس در این دنیا از این راه (سفر به سوی حق) بازنگشته است و هیچ‌کس از مسافت و طولِ این مسیر آگاهی ندارد.

چون فروآیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صد تعب

هنگامی که به وادیِ طلب (جستجوی خداوند) قدم بگذاری و وارد شوی، در هر لحظه با صدها رنج، سختی و مشقت روبه‌رو خواهی شد.

مُلک، اینجا بایدت انداختن

مِلک اینجا بایدت درباختن

در این مرحله باید تمام ثروت و دارایی‌های خود را رها کنی و از تمام قدرت، جایگاه و اموالت بگذری (و دلبستگی‌های مادی را فدا کنی).

بعد از این وادی عشق آید پدید

غرق آتش شد کسی کانجا رسید

پس از مرحله‌ی طلب، وادی عشق آشکار می‌شود. هر کسی که به این مرحله رسید، در آتشِ (سوزانِ عشق الهی) غرق شد.

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو سوزنده و سرکش بود

عاشق واقعی کسی است که ویژگی‌هایی مانند آتش داشته باشد؛ یعنی در مسیر عشق پرشور و شتابان، سوزاننده (از بین برندۀ تعلقات غیرخدایی) و بی‌قرار و سرکش باشد.

بعد از آن بنمایدت پیش نظر

معرفت را وادی ای بی پا و سر

پس از آن، وادی بی‌نهایت و بی‌پایانِ معرفت و شناخت در برابر چشمانت آشکار می‌شود.

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هنگامی که خورشیدِ شناخت و معرفت از آسمانِ این راه بلندمرتبه بتابد...

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

باز یابد در حقیقت صدر خویش

هر کس به اندازه ظرفیت و ارزش وجودی خود حقیقت را می‌بیند و به جایگاه واقعی و شایسته خود در مسیر حق دست می‌یابد.

بعد از این وادی استغنا بود

نه درو دعویّ و نه معنا بود

پس از آن، مرحله بی‌نیازی (استغنا) فرا می‌رسد؛ جایی که دیگر هیچ ادعا و خواسته‌ای (حتی معنوی) وجود ندارد و انسان از همه چیز جز خدا بی‌نیاز است.

هشت جنّت نیز این جا مرده ای است

هفت دوزخ همچو یخ افسرده ای است

در این مرحله، هشت طبقه بهشت در چشم سالک بی‌ارزش و مرده است و هفت طبقه جهنم نیز مانند یخی سرد و بی‌اثر است (نه شوق بهشت دارد و نه ترس از دوزخ).

بعد از این وادی توحید آیدت

منزل تفرید و تجرید آیدت

پس از این، به مرحله توحید (یگانه‌بینی) می‌رسی؛ منزلی که در آن باید از همه چیز ببری و فقط به ذات یگانه خداوند توجه کنی (تفرید و تجرید).

روی ها چون زین بیابان در کنند

جمله سر از یک گریبان بر کنند

وقتی سالکان از این بیابان (مراحل سخت) عبور کنند، همه به یک حقیقتِ واحد می‌رسند و کثرت‌ها از بین می‌رود و همه یکی می‌شوند.

بعد از این وادی حیرت آیدت

کار دائم درد و حسرت آیدت

پس از آن مرحله حیرت و سرگردانی فرا می‌رسد؛ جایی که کارِ انسان پیوسته درد، شگفتی و حسرت از عظمت خداوند است.

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیّر مانده و گم کرده راه

انسانِ سرگشته و حیران وقتی به این مقام می‌رسد، در شگفتیِ ذات حق غرق می‌شود و راه و روش (و قدرت استدلال خود) را گم می‌کند.

بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا؟

پس از این، مرحله فقر (نیازمندی مطلق به حق) و فنا (نیستیِ خود در برابر هستیِ خداوند) است. در این مقامِ عظیم، چگونه می‌توان سخن گفت؟ (زبان قاصر است).

صد هزاران سایه جاوید، تو

گم شده بینی ز یک خورشید، تو

تو در این مرحله خواهی دید که صدهزاران سایه (وجود انسان‌ها و مخلوقات)، در پرتوِ یک خورشید (ذات یگانه خداوند) محو و نابود شده‌اند.

مرغان از سختی وحشت کردند و عدّه ای در همان مرحله نخست از پا در آمدند. و بسیاری در دومین منزل به زاری زار جان سپردند. امّا کسانی که همّت داشتند پیشتر رفتند. روزگار سفر هم سخت طولانی شد.

پرندگان از شنیدن این سختی‌ها بسیار ترسیدند و گروهی در همان مرحله‌ی اول تسلیم شدند و از پا درآمدند. تعداد زیادی هم در منزلِ دوم با درد و زاری مردند. اما آن پرندگانی که اراده و همت بلندی داشتند به مسیر خود ادامه دادند. این سفر زمان بسیار درازی طول کشید.

این عدّه قلیل چون بر بالای کوه آمدند روشنایی خیره کننده ای دیدند؛ امّا از سیمرغ خبری نبود.

این تعداد اندک از پرندگان (که از همه سختی‌ها جان سالم به در برده بودند)، وقتی به بالای کوه قاف رسیدند، نوری بسیار درخشان و خیره‌کننده دیدند، اما هیچ خبری از خودِ سیمرغ نبود!

چون نگه کردند آن سی مرغ زود

بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

هنگامی که آن سی عدد پرنده (سی مرغ باقیمانده) با دقت نگاه کردند، بدون هیچ شکی دریافتند که این «سی مرغ»، همان «سیمرغِ» حقیقی است!

خویش را دیدند سیمرغ تمام

بود خود سیمرغ سی مرغ تمام

آن‌ها وقتی به خود نگاه کردند، دیدند که خودشان سیمرغِ کامل هستند و سیمرغ حقیقی نیز همین سی مرغِ کامل است (رسیدن به وحدت وجود).

محو او گشتند آخر بر دوام

سایه در خورشید گم شد والسّلام

در نهایت، آن‌ها برای همیشه در ذات حق (سیمرغ) محو و فانی شدند؛ درست مانند سایه‌ای که وقتی نور خورشید می‌تابد، در آن گم و ناپدید می‌شود. و داستان تمام شد!

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: خوانِ هشتم

محتوا مورد پسند بوده است ؟

5 - 0 رای