مای درس دانلود اپلیکیشن

صفحه رسمی مای درس

اطلاع از آخرین تغییرات، جوایز و مسابقات مای درس
دنبال کردن

جواب معنی متن وشعر صفحه 54 درس 7 فارسی دوازدهم

پایه دوازدهم تجربی فارسی دوازدهم فصل 7: در حقیقت عشق

بدان که از جملۀ نام‌های حُسن یکی جمال است و یکی کمال. و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی، طالب کمال اند. و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالبِ حُسن اند و در آن می‌کوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن که مطلوبِ همه است دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حُسن ممکن نشود؛ الّا به واسطۀ عشق، و عشق هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده روی ننماید.

آگاه باش که زیبایی و حُسن دو نام و جلوه دارد که یکی زیبایی ظاهری یا همان جمال است و دیگری کمال معنوی و باطنی است. تمام موجودات عالم، چه موجودات معنوی و غیرمادی و چه موجودات مادی و جسمانی، همگی به دنبال رسیدن به کمال هستند و انسانی را پیدا نمی‌کنی که گرایش و علاقه‌ای به زیبایی نداشته باشد. بنابراین اگر خوب فکر کنی، متوجه می‌شوی که همه به دنبال زیبایی هستند و تلاش می‌کنند تا خود را به آن برسانند. رسیدن به زیبایی مطلق که خواسته و هدف همگان است، کار بسیار سختی است؛ زیرا انسان تنها از طریق عشق می‌تواند به این زیبایی دست پیدا کند و عشق نیز هر کسی را به حریم خود راه نمی‌دهد، در هر دلی جای نمی‌گیرد و خود را به هر چشمی نشان نمی‌دهد، یعنی هر کسی شایستگی عاشق شدن را ندارد.

محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد؛ امّا همه محبّتی عشق نباشد. و محبّت خاص تر از معرفت است؛ زیرا که همه محبّتی معرفت باشد؛ امّا همه معرفتی محبّت نباشد. پس اوّل پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیُم پایه، عشق. و به عالم عشق  که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایۀ نردبان نسازد.

زمانی که علاقه و محبت به بالاترین درجه و نهایت خود برسد، به آن عشق می‌گویند. بنابراین جایگاه عشق از محبت بالاتر و خاص‌تر است؛ زیرا هر عشقی در درون خود محبت را به همراه دارد، اما هر محبتی لزوما به عشق تبدیل نمی‌شود. همچنین محبت نیز از شناخت و معرفت خاص‌تر و بالاتر است؛ زیرا هر محبتی نیازمند شناخت است و در درون خود معرفت دارد، اما هر شناختی لزوما به ایجاد محبت و علاقه منجر نمی‌شود.

در نتیجه، اولین مرحله و قدم، رسیدن به شناخت و معرفت است؛ مرحله دوم دست‌یابی به محبت است و سومین و بالاترین مرحله، رسیدن به عشق است. انسان هرگز نمی‌تواند به مقام و دنیای عشق که بالاترین و والاترین جایگاه‌هاست برسد، مگر اینکه ابتدا شناخت و سپس محبت را مانند دو پله نردبان طی کند و با تکیه بر آن‌ها به مقام عشق دست یابد.

در عشق قدم نهادن کسی را مسلمّ شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت، دیگری ننهد. هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

قدم گذاشتن در مسیر عشق تنها برای کسی امکان‌پذیر و قطعی است که از خودخواهی و منیت رها شده باشد، خود را ترک کند و وجودش را فدای عشق نماید. عشق مانند آتش است و در هر جایی که قرار بگیرد، اجازه نمی‌دهد چیز دیگری در آنجا اقامت کند. عشق به هر جا که برسد، همه چیز را می‌سوزاند و به رنگ و ماهیت خود درمی‌آورد.

در عشق کسی قدم نهد کِش جان نیست

با جان بودن به عشق در سامان نیست

تنها کسی می‌تواند در راه عشق قدم بگذارد که از جان و خواسته خود بگذرد؛ زیرا حفظ کردن جان و وابستگی به منیت، با عاشق بودن در یک جا جمع نمی‌شوند و سازگاری ندارند.

ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هر چه به واسطۀ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان. عشق، بنده را به خدا برساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرضِ راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می‌شناس و مَمات بی عشق می‌یاب.

ای عزیز، رسیدن به خداوند یک فریضه و امر واجب است و مسلما هر وسیله‌ای که انسان را به خدا برساند نیز در نزد جویندگان حق، واجب شمرده می‌شود. از آنجا که عشق، بنده را به خداوند می‌رساند، پس داشتن عشق نیز برای طی کردن این مسیر واجب است. وظیفه جوینده حق این است که در وجود خود چیزی جز عشق نخواهد. هستی و زنده بودن عاشق به عشق بستگی دارد و بدون آن نمی‌تواند زندگی کند. زندگی واقعی را در داشتن عشق و مرگ حقیقی را در بی‌عشقی بدان.

سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی خودی و بی رایی باشد.

شور و سودای عشق از تمام زیرکی‌ها و عاقبت‌اندیشی‌های مادی جهان ارزشمندتر است و دیوانگی در راه عشق از همه عقل‌ها برتر است. کسی که عاشق نباشد، فردی خودخواه، کینه‌توز و مستبد است؛ در حالی که عاشقی به معنای از خود بی‌خود شدن و رها کردن اراده و رای شخصی است.

در عالم پیر هر کجا برنایی است

عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

در این دنیای پیر و کهنه، هر کجا جوانی وجود دارد، الهی که عاشق باشد؛ زیرا عشق، معامله و شور و حالی بسیار خوب و ارزشمند است.

ای عزیز، پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است.

ای عزیز، پروانه نیروی خود را از عشق به آتش می‌گیرد. او بدون آتش آرام و قرار ندارد و وقتی هم به آتش می‌رسد، وجود مادی‌اش از بین می‌رود و می‌سوزد. آتش عشق چنان او را تغییر می‌دهد که تمام جهان را مانند آتش می‌بیند و وقتی به آتش می‌رسد، بی‌اختیار خود را به درون آن می‌اندازد. او دیگر تفاوتی میان آتش و غیر آتش قائل نیست؛ زیرا ذات عشق سراسر آتش و سوزندگی است.

این حدیث را گوش دار که مصطفی علیه السّلام  گفت: «اذِا أحبَّ اللهُ عَبدا عَشِقَهُ و عَشِقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی أنَتَ عاشِقی و مُحِبّی، وَ أنا عاشِقٌ لکَ و مُحِبُّ لکَ انِ أرَدتَ أوَ لمَ تُرِد» گفت: «او بندۀ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبِّ مایی، و ما معشوق و حبیب توایم [چه بخواهی و چه نخواهی]».

این حدیث از پیامبر را به خاطر بسپار که فرمودند هرگاه خداوند بنده‌ای را دوست بدارد، او را عاشق خود می‌کند و خود نیز عاشق او می‌شود. خداوند می‌فرماید بنده من، تو عاشق و دوستدار منی و من نیز عاشق و دوستدار تو هستم، چه تو بخواهی و چه نخواهی. یعنی خداوند ابتدا بنده را عاشق خود می‌کند، سپس خودش عاشق آن بنده می‌شود و به او می‌گوید که تو عاشق مایی و ما معشوق تو هستیم، فرقی نمی‌کند که اراده تو بر این باشد یا نباشد.

بقیهٔ همین فصل

فصل قبل: نی‌نامه

محتوا مورد پسند بوده است ؟

5 - 0 رای